وقتي خلا منو گرفت...

براي روزهاي تجديد قوا ارزش زيادي قائلم، هيچ‌وقت نشده براشون برنامه ريزي نكنم،هيچ‌وقت نشده به برنامه‌م عمل كنم،هيچ‌وقت نشده پايان اين‌جور روزها از عمل نكردن به برنامه‌م ناراضي باشم، هيچ‌وقت نشده دلم براي اين روزها تنگ شه يا حس كنم  بهشون نياز دارم،  يعني برام از اون موهبت‌هايي هستن كه انتظارشونو نمي‌كشم اما وقتي ميان و ميرن سرشار ميشم از انرژي...
اتاق تكوني اما، جز لاينفك اين روزاست يك جور بررسي عملكرد  ضمني هم هست انگار، مخصوصاً وقتي مي‌فهمي تو دقيقاً هفده تا مانتو داري كه شونزده تاشون نياز به شستن داره... ياد جاهايي كه باشون رفتي... برگه هاي پخش روي ميز ياد امضاهايي كه كردي... كتاباي نصفه نصفه نشان‌گذاري شده...جعبه خالي شيرپاك‌كن ...ياد استرس قبل رفتن ...ياد خستگي برگشتن ...باز آسيتونم تموم شده... گرد روي قفسه، درست جايي كه قرآنمو گذاشتم... تراشيدن مداد پاي تلفن...اووووووووووممممممممممممم بوي مهر و اين مداد ...روزاي خوبيه روزاي تجديد قوا...



  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :