امشب؟

چرا اینگونه به سمت احساسات دوان شدم نمی دونم....(صدای سهیل نفیسی)


می طراود مهتاب می درخشد شبتاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری از ره این سفرم می شکند

نازک آرای تن ساده گلی که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند

دستها می سایم تا دری بگشایم

بر عبث می پایم که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته شان بر سرم می شکند

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :