قلیان منیت

هر دفعه میام یه چیزی بنویسم اینجا، یادم میفته که پیش‌ترها، من چی، برای‌ چی، برای‌ کی(که عمرن بلاگی نمی‌خونه :دی)، می‌نوشتم و کی چی برداشت می‌کرده، قفل میشم، لعنت به پراکندن آدرس بلاگ.

 

بعدترنوشت: من دوباره قفلم باز میشه، هر کی هر چی می‌خواد برداشت کنه، به جهنم!

بعدترترنوشت: این نوشته به پیر، به پیغمبر مخاطب خاص ندارد.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها : همچین بزنم


نوسان

خسته‌ام، بیشتر از یک استراحت دائم، بیش از یک خواب طولانی... دلم می‌خواهد اینقدر اهل کتاب نبودن را و رویا نساختن را و خود را در حصار این زندگی ندیدن را... زندگی‌ی که هرچه پیش‌تر می‌رود در پیت‌تر می‌شود...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸


َAdventure

من در اکسترمم زندگی می­کنم، انتخابی در کار نیست، محکوم به اکسترممم گویا. زندگی من بین دو حالت نوسان می کند یا همه چیز خوب است و یا هیچ چیز خوب نیست( مثبت اندیشی نموده پرهیز کردم از بیان این گونه­ی حالت دوم: همه چیز بد است). میزان بروز حالت دوم به مراتب(بخوانید میلیون برابر) از بروز حالت اول بیشتر است و من تردیدی ندارم که بخش بزرگی از این اکسترمم دوم ناشی از رویاپروری اینجانب است و خوش بینی­ام نیز. و من به شدت این دو را سر راه می گذارم بی نشان.

بعدترنوشت: مرشد و مارگریتایی را که سال پیش هدیه گرفتم با نوشته­ای بر صفحه آغازینش که مرا متوجه ندانستن اسرار ازل می کرد شروع کرده­ام با پذیرش این نکته که بسیار دیر است برای خواندن چنین کتابی و من کاهلی کردم در خواندنش و یک سال هم لجاجت با آن امضای زیر جمله­ی صفحه نخست که آخر هم نفهمیدم گناهش چه بود... تا که امشب شد و من غمدیده از این اکسترمم بد بد بد به دست گرفتمش...

بعدترترنوشت: مرگ بر آزمایش خون.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸


Fascinating

وای اگر او رفته بود...

در راستای بعضی نویسی‌هایم، باید این‌چنین ادامه دهم: بعضی رویدادها هستند که اصل تعلیق‌ند، کشش غریقشان شدن و ترس بی‌سرانجام در ساحلی دور به گلشان نشستن، وادارت می‌کند به سوزاندن همه‌ی آنچه صبوری نامیدیش و من در چنین لحظاتی فطرتن روح برهنه‌ام روانه‌ی شانه‌هایی می‌شود که قاعدتن مال من نیستند... و من خیلی زودتر از این تعلیق‌ست که تمام می‌شوم، نمی‌دونی که!

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸


حسرت

کاش حس ششمم اینقدر قوی نبود یا دست کم خوش خیالیم هم بود...

بعضی روزها چهارشنبه هستند، بعضی چهارشنبه‌ها می‌توانند جز بهترین روزهای زندگی یک انسان باشند و بعضی از بهترین روزها می‌توانند هرگز اتفاق نیفتند...

 

بعدترنوشت: صاحب بلاگ با مفهومی به نام اشک دیگر بیگانه نیست.

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸


at the end of my rope

بعضی لحظه­ها سرشارند از زندگی، لحظه­اند و به همان اندازه کوتاه... اما به یاد ماندنی، عمیق و ویژه­اند.

بعضی دیدارها سرشارند از زندگی، لحظه­ای­اند و به همان اندازه کوتاه... اما اما ندارند یکی دو گامند روی ماه، ناب، قابل استناد ابدی.

بعضی آدم ها سرشارند از زندگی، دیدارشان لحظه­ای و یادشان همیشگی...

 من باز عاشق تو و تمام لحظات امشبم شدم عشق ممنوعه­ی من...

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :


to unimaginative people

Let us be crazy, believe me it's worth the forgetfulness!

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :