Distress

 

 

 

عکس از اینجا.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


‌ های(هان)‌ ای‌ دل‌ عبرت‌ بین‌ از دیده‌ نظر کن‌ هان...

Hey, that prince is drivin my little girl batty

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها : کش‌روی


میرم

ای تو اون مملکتی که فقط به خاطر رنگ مانتوی گل و گشادی که سر کلاس میپوشی حراست تذکرت بده!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


Fairy Story

آ: من حال روحیم بده!

ب: من اما خوبم... تو هم اگه اینقدر سخت نگیری، بهتر میشی...

آ: خب آره... می دونی با خیلیا حرف زدم از دردم، اما الان که با تو صبت کردم انگار بگی نگی بهترم...

ب: ...

آ: چی شد؟

ب: ببین من وضعیت روحیم خوب نیست. بای.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸


مرگ بر تعطیلات

هرکسی تو زندگیش یک میشنی داره، ماله تو اینه که حال منو بگیری!

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


ایز وورث لیوینگ این

- درست مثل بچه‌ای که خرابکاری می‌کنه، بعد از همه‌ی پیچیدگی‌های خودساخته، لرزون و پریشون خودمو پرت می‌کنم میون آغوش همیشه بازت، بی اینکه چیزی بپرسی و بگم گویی تمام جزییات رو هم برات گفتم که سبک شدم اینطور و آروم، همین دور بودنتم انگار نه انگار...

 - بعضی آدما رو باید قاب کرد زد روی دیوار، جایی از دیوار که خیلی هم چشمت بهش نمی‌افته؛ خوبنا، گلن، اما تو قاب.

بعدترنوشت: حال آدمیو دارم که نصفه ماهه، لاینقطع روزا خوابیده و شبا فیلم دیده! :دی

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


بسیار هم عالی

حالا بگذریم از اینکه من یک هفته‌ای میشه افتادم به جون خودم و دارم روان خودم رو پودر میکنم، دیروز داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر دلم  موی بلوند، جوراب توری، قرمزترین رژ لب با یک پیراهن پشت باز می‌خواد و ... امروز پی.ام. جالبی داشتم که یک عزیز مشخصن نامشخصی ازم خواسته بود پامو از زندگیش بکشم بیرون و به استادم!! بگم یک پسر مفلوکی برام پیدا کنه!... یاللعجب، دنیا پر توهمه مهد طنزه :دی  فکر اینکه کسی که منو میشناسه(دیگه تابلو بود البته) اینقدر کودکانه بازی کنه... ای فغان به قول معروف به جامعه‌ی اطرافیان گندیده‌ای چنین.

 

بعدترنوشت: پاتو از زندگی‌ش بکش بیرون! :دی

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


نکو سر درد تعطیلاتی

یک. اون بیست و چند تا قصه بود که همش زندگیم شده بود اونا، تکمیل شد حالا، داستانا جدیدن، فیلمای نوی خوبی میشه ازشون ساخت.

دو. می‌خوام زل بزنم تو چشات، جلوی همه، با صدای بلند بگم ازم انتظار نداری که بیام ببینم دستت تو دست دیگریه، نشسته جای من و همه‌‌ی مهربونیت ماله اونه... اینا رو ببینم و لبخند بزنم و بگم اشتباه کردم اما خوشحالم؟!

سه. یا من یه مرگم شده یا من یه مرگم بوده.

چهار. چرا دکمه‌ی برگشت نداره اونوقت؟

بعدترنوشت: به نظر شما چرا نیمای خاله رژ لبای منو میماله به انگشتای پاش؟

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸


دور باطل

نیما نیمه شبی نیمه برهنه آمد و گفت:

 دختر خاله اولندش که شلوار جینمو از تو کیف مامانم بده، دومند اگه تو بری تخته‌نردت مال من شه؟

و من خیره به شفاف مایعی شل که از بینی آن‌جناب آویزان بود عرض کردم: 

 اولند که به مامانت بگو شلوارتو خودش بت بده، دومند من حالا حالاها جایی نمی‌رم، سومندش تخته نرد کجا بود، جعبه‌ی جواهراته شاهکار!

 

بعدترنوشت: مهد کودکا مگه چشم چال بچه‌ها رو تست نمی‌کنن؟

بعدترترنوشت: آزموده.

بعدترترترنوشت: این اگر باشه!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :


گاو

مانده‌ام.

 

 

بعدترنوشت: آرمیتا دیگه خونواده داره.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :