ناشا

بازیچه‌ام.

 

بعدترنوشت: دیدمش، منطبق بود بر من عجیب، کپی‌ش کردم اینجا، هرچند نویسندش ظاهرن دیگه نخواهد نوشت، حیف. و من عجیب منطبقم بر این بخش نوشته‌ش، عجیب!

می‌دانی، فکر کردم که می‌شد همه چیز را شبیه یک کمدی محشر برگزار کنیم. از همان کمدی‌های فیلم‌ها، زیرزمین و لونا پاپا و زندگی زیباست... کمدی فاجعه، و نه حتی تلخ.

فکر کردم که استعداد می‌خواهد لابد، دنیا را خنده‌خنده راه بردن، بی‌شرف بودن و باز مث بچه‌ها بی‌گناه ماندن، وقتی گیر می‌افتی دنبال احمقانه‌ترین راه‌ فرارها بودن، دروغ‌های کم‌خطر گفتن، سیاست بافتن، یک‌جور نترس و خل‌خلانه‌‌ای به سلامت گذشتن از همه‌ی خطرها، یا نه حتی، نگذشتن، به دام افتادن، مردن.

من به جاش یاد گرفته‌ام که همه چیز را تراژدی ببینم، با اهمیت، اشک‌انگیز.

من هنوز به وقت نباید روراست هستم و کله‌خر و لجباز. هنوز همه‌ی آن‌جاها که بقیه با خنده و شوخی و دروغ‌های کمرنگ و کوچک خرشان را از پل می‌گذرانند، من یک جور احمقانه‌ای سرم را بالا می‌گیرم و همه‌ی راست ِداستانم را می‌گذارم کف دست طرف.

من نه که جدی‌های دنیا را شوخی بگیرم، پیش‌کش، یکی باید بیاید برایم بگوید که هی یارو، شوخی است این، جدی‌ش نگیر.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧


مگه فرشته هم بده؟

یک نگاه کلی به افراد متعلق به قشر تحصیل‌کرده و پژوهش‌گر و تقریبن آدم حسابی اطرافمون انداختیم با دوستان و پس از طرح مباحثی پیرامون هر یک(!) این نتیجه حاصل شد که: متاسفم که از نظر روحی اکثرن دچار اشکالن(یم!).

حالا این دسته‌بندی رو کنار بگذاریم و بیایید به طور مثال به رسته انسان‌های اطراف من در حالت کلی نظر بندازیم، از میان همسالان من و به‌ویژه پسرها، انسان نامتعادل فراوانه، آدم پر اشتباه، در گیر سو تفاهم در ارتباط با جنس مخالف، مدعی به شعور بیشینه در عین بی‌شعوری، بی‌تفاوت به جریان ذهنی هم نسلان خود و مسائل روز جامعه، ناکارآمد، ناآشنا با احساسی شبیه مسئولیت‌پذیری و ... . تند نرفتم، حق هم با شماست میان دخترها هم بیش از این ممکنه باشند، اما در جامعه‌ای با پس‌زمینه ذهنی برتر دانستن مرد به زن و آن لزوم تکیه‌گاه(!) بودن مرد، اولن چطور می‌توان به این قشر در آینده کشور امید داشت و ثانین چطور می‌شه کنارشون به عنوان یک خانم فعالیت داشت، تحصیل کرد، حرف زد و با سوتفاهم‌های حال‌به‌هم‌زنشون که ابدن ربطی به ایمانشونم نداره، به حیات علمی و کاری تداوم بخشید و ثالثن راحت بگم چطور میشه دل به چنین موجوداتی بست؟

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


هی ها!

همین دو دقیقه پیش حبیب احمدزاده در گفتگو با فریدون جیرانی در برنامه دو قدم مانده به صبح پس از دادن حال اساسی به همه اخراجی‌ها سازان، گفت:" به نظر من برای انتخاب مدیران فرهنگیمون اول یک تست هوش میگیرن هر کی آی کیوش پایینتر بود اونو انتخاب می‌کنن!"  و از اون موقع جیرانی یک ریز داره می‌گه "مدیران فهیمی داریما اما! مگه نه!".

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧
تگ ها : ای جون!


بیست و دو آذر

مگر می‌شود روز تولدت باشد و تو نخواهی بدانی این چقدر برای اطرافیانت اهمیت داری را! مگر می‌‌شود تمام روز زیرزیرکی به همه زندگی‌ات نیاندیشی حتی اگر آن روز دردی بپیچد در شقیقه‌هایت. صبح روز تولدت حتی اگر قصد رختخواب کنی به جبران بیداری تا صبحت، مطمئنن به این خواهی اندیشید که بیست و هفت سال پیش چنین لحظاتی به چه می‌اندیشیده مادر. کمی از پیش از این روز حساس توجه اطرافیان می‌شوی خواهی نخواهی و پیام‌های تبریک از هر طریقی که باشند امید حضورت در اندیشه سایرنند و لطیفت می‌کنند، هرچند گاهی پیام‌ها از همه هستند جز آن‌که انتظارش را داری...

 

بعدترنوشت:  امتحان آخر را هم مردود شدی و دیگر بدرود.

بعدترترنوشت: زیاد خاطرم نمی مونه تولد دوستان، اما همیشه بعد از روز تولدم پی‌می‌برم به این‌که چقدر تاثیرگذار و ارزشمند این تبریک تولد، از همین تریبون همه دوستای ماهمو که به یادم بودند مقادیر معتنابهی ماچ و بغل و نگاه صمیمانه شدت‌دار فراوان می‌نمایم، آقایون ضمن حفظ جنبه، از  دلبرهاشون این پست منو پنهان کنن! جهت بقای خودشون عرض کردم!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧
تگ ها : ای جون!


درهم

فاصله زمانی میان بروز حس‌های متضاد در من این روزها بسیار کم شده.

 

بعدترنوشت: دوست خوب خودم هم مایلم سریع آپ کنم، اما هر حس منجر به نوشتن در  من پیش از نگارش تبدیل میشه به یک حس دیگه...

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧


لو پرشر - های انگر

بسیار ناشناسم برای خود، در اوج آرامش تحلیل موقعیت و دعوت خویش به سکوت، آن فریادها و اشک و پرتاب‌های اشیا شکستنی کار من نبود، بود؟

 

بعدترنوشت:

ورژن دخترونش، همراه با دغدغه رسیدن به چند ایستگاه مانده به ته خط، خود جنسه. آخ اون لرزش موبایل موقع برگشت به خونه...

قدم‌هایت را تند کن پسرک زود از پله‌های اتوبوس برو بالا ببین آن صندلی خالی‌ست یا نه. آن جلو، سمت راست. درست روی چرخ. اگر خالی باشد، می‌توانی راحت کنار پنجره چمباتمه بزنی و زیر نور چراغ بالای سرت یک کم کتاب بخوانی و یک کم اسمس بزنی و یک کم آهنگ گوش کنی و باز کتاب و بعد شال گردنت را بگذاری روی شیشه و سرت را تکیه بدهی بهش و چشم‌هایت را ببندی و فقط حواست به لرزیدن موبایل توی دستت باشد و نگران ایستگاه هم که نیستی هیچ وقت. ته خط آرام بند و بساطت را جمع کنی و بی‌عجله بعد از همه بروی کرایه را بدهی پیاده شوی. فقط اگر خالی باشد... اگر نه، که هیچ.


بعدترترنوشت: نفهمیدی!


 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


بد خاک گرفته‌ای!

چنان جای نبودنت نیست که انگار هرگز بودنی در کار نبوده، جای من اما مهم نبود برایم چه سبز می‌شود، این‌که خواستی نباشم بس بود به خاک بسپارمت اما دیدن ناخودآگاه عکس آن‌که رسته جای من، یادم آورد لحظه آخر آن هزار روز پیش عجب غریبه می‌نمودی و الان غریبه‌تر از ورژن از گور برآمده‌ات حتی! آن لب‌های ورم کرده از سیلیکن و آن برآمدگی‌های وق زده، ابروهای سر به فلک کشیده‌ی صناعی که نامش را فلک‌سا می‌نمود، راستی نامش نازی نبود انگار؟ یا بود؟ هر چه بود دو نقطه دی‌های متوالی و پوزخند مکرر -اگر ارزنی مهم بودی برایم و در خنثی‌ترین وضعیت تاریخ بشریتم به سر نمی‌بردم- نثارت می‌کردم تا همیشه.

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


ماهوی

 
و
 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧
تگ ها : تماشا


نهر کرج

غمی خاک گرفته از خواهشی دور و نگرانی‌های روزمره را که انگار دم غروب موقع برگشت به خانه وزنش بیشتر می‌شود، کنار نهر کرج می‌گذارم سه پاییز و زمستانی که درس و کارم آن اطراف است، همین چند دقیقه‌ی هر روز و همین فیلم و کتاب  و ولوی تختخواب‌شدن جمعه‌هاست که زندگیم شده انگار و آرمیتا. سه چهار دیوانه جدید از جماعت ذکور کشف شد طی هفته پیش و گردآوری این کلکسیون انگار تمامی ندارد و خدا می‌داند هر چه را.

 

بعدترنوشت:

- من خیلی سالخورده‌تر از آن هستم که سنم نشان می‌دهد.

- بگو برای من چه به سرت آمده؟

- شما تاب شنیدنش را ندارید، می‌ترسم که از نظر شما بیفتم.

- برعکسش هم ممکن است.

- برعکسش چیست؟

- برعکسش این‌ست که شاید ارزش شما در نظر من خیلی از آنچه تصور می‌کنید، بیشتر شود.

- نه! نه! گفتنی نیست، همه‌ی مردها از این حرف‌ها می‌زنند.

چشم‌هایش- بزرگ علوی

بعدترترنوشت: هرگز از خواندن بلاگی که حتی شده گاهی (سه پانزدهم!)مطلب جالبی برایم به ارمغان آورده دست نمی‌کشم، فضای مجازی‌ست دیگر این‌جا هم دیوار کشی خودجوش کنیم اگر، شاهکار است، لینک‌هایی که اینجاست و بلاگند، محل سر زدن- حالا نه هر روز- من‌اند و تبادلی در کار نیست اغلب، اما خب این اصل کلی‌ست که آدم‌ها و مطالب بلاگ‌هایشان لزومن همسان نیستند و دیوانگی در این‌جا ظهور ممکن است نکند، برای اولین بار در تاریخ سخت‌گیریم حذف لینکی که دوست داشتم بخوانم - چون بلاگ‌ها را از لینک کنار بلاگ خودم می‌خوانم- مایه تاثر شد از دخترکی که نخواهد یار دلبرش با ردپا بلاگ خانم‌ها را بخواند و بالعکس گویا... مزخرف‌ترین حرفی که در عمر غیر حرفه‌ای‌ام شنیدم. دو نقطه دش پی پی! یواشکی بخواند کامنت خصوصی بگذارد... ایمیل دهد لابد که حال آن دخترک جا بیاید مثل همه دخترکانی که خیال می‌کنند در چنگ دارند دلبرشان را و چه‌ها که نمی‌دانند!

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :