گینس

 سبز! می‌شم از خوندن بلاگ‌هایی که در اون‌ها صاحب بلاگ خاطره‌هاشو با طرف مورد محبتش می‌نویسه، حقیقتش گاهی اوقات می‌خونم که لااقل یک نان گندمی دست مردم دیده باشم. دو نقطه دی!

 

بعدترنوشت: این خیلی حال داد! اسم این پست هم از اون گرته‌برداری کش‌روی انجام دادم!

بعدترترنوشت: امروز فهمیدم که هنوز زنده‌ام چون هنوز ممکنه از کسی خوشم بیاد!

بعدترترترنوشت: دلم پیله می‌خواد!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :


بازینگ این مای ایر

بهتره که بس شه همه این سال‌ها، این سردرگمی‌ها، آوارگی‌ها. این همش به جایی وصل بودنا و نبودنا، این بودنا و نبودنا بهتره بس شه.

 

بعدترنوشت: امروز تو تاکسی حرفای سه تازه دانشجوی پسری که ناخودآگاه صداشون به گوش می‌رسید(کاملنم خودآگاه بود اصلن!) رو از بر کردم:

آ: خیلی دختر باحالیه، همه چی تمومه!

ب: آره خداییش، ماهه اصن، دیدین اون روز چه جوری زد تو پر استاده.

ج: استاده هیچی، ماکانو دیدین چه جوری حالشو گرفت! سنگین رنگینه اصن.

آ: همه چیش خوب و تکه، فقط حیف که دختره!

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧


گوشم زنگ می‌زنه!

- اون دو تا عنصر مونث فضول گمونم نشستن یه جایی یه جمعی رو دارن با نتایجی که از تحقیقاتشون حاصل شده، پوشش میدن. حسودی هم البته هست همراهش، به چیم نمی‌دونم والا. کلی هم سرشون شلوغه، چه جوری وقت می‌کنن نمی‌دونم، دمشون!

- انسان‌های لخا* رو چنانچه شناسایی کردید، به هیچ وجه فرصت دوباره بهشون ندید، چون لخا بودنشون براتون روشن‌تر میشه و استدعا دارم به این تصور نادرستی که باعث می‌شه امید به تغییرشون داشته باشید، اعتنا نکنید.

- از اینکه همیشه همرامی و احاطه‌م کردی، همش بودی و من تلاش کردم با وجودت مقابله کنم، با صبوری خودتو آروم آروم جا کردی تو دلم و الان نه که بت عادت کرده باشم دوستت دارم، ممنونم، ممنونم تنهایی عزیز!

 

* واژه لخا را در لغت نامه فارسی جستجو نکنید.

 

بعدترنوشت: این فلسفه وجودی دندون عقل همه گیر شدا، عکسی که در ادامه مشاهده می‌کنید، عکس دندون عقل دوست جیگره منه به همراه دوستاش که چنانچه واضح است این دندون عقل عزیز(ببین عزیزم!) بسیار عصبانی است و سر زن قهاری نیز! یاد زیدان افتادم دو نقطه دی!

عکس و دندونا و انگشتا متعلق به م.ع جون بیدن.

ا گوشم زنگ زد باز!

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم


بیست مهر

روزگاریسـت کـه ما را نـگران می‌داری
مخـلـصان را نه به وضع دگران می‌داری
گوشـه چشـم رضایی به منت باز نشد
این چـنین عزت صاحب نـظران می‌داری
ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نـگار
دسـت در خون دل پرهـنران می‌داری
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ
هـمـه را نعره زنان جامه دران می‌داری
ای کـه در دلق ملمع طلبی نقد حـضور
چشـم سری عجب از بی‌خبران می‌داری
چون تویی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغ
سر چرا بر من دلخسـتـه گران می‌داری
گوهر جام جم از کان جـهانی دگر اسـت
تو تـمـنا ز گـل کوزه گران می‌داری
پدر تـجربـه ای دل تویی آخر ز چـه روی
طـمـع مـهر و وفا زین پسران می‌داری
کیسـه سیم و زرت پاک بـباید پرداخـت
این طمـع‌ها که تو از سیمـبران می‌داری
گر چـه رندی و خرابی گنه ماسـت ولی
عاشـقی گفت که تو بنده بر آن می‌داری
مـگذران روز سلامـت به ملامت حافـظ
چـه توقـع ز جـهان گذران می‌داری

بعدترنوشت: حسود بیدم! از همسایه‌ها تقلید نکردما بهشون حسادت کردم، حیفم اومد نباشه این یادآوری، کو تا بیست مهر بعدی.

بعدترترنوشت: از یک ساله پیش که این عکسو دیدم، حسی که حس می‌کنم این آدمه داره رو گاهی دارم، فرکانسش اما بالا رفته مدتیه.

بعدترترترنوشت: دو عدد انسان مونث بسیار فضول در محل کارم هست که امیدوارم ...

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : تماشا


کار اکسیدنت

بدین وسیله به اطلاع عموم می‌رسانم اینجانب برای اولین بار در عمرم تصادف کرده و توسط پلیس مورد بازخواست واقع شده‌ام و پس از رسم کروکی، بیمه‌نامه و کارت ماشینم دست صاحب ماشینی‌ است که گلگیرش را له کردم هنگامی که پارک بود، که همسایه‌مان نیز هست! ابدن هم اعتماد به نفسم را از دست نداده پس از آن تصادف پس از کلی جمع شدن همسایه‌هایی که سال‌ها بود ندیده بودمشان(اون پسر همسایمونم بود) تشریف بردم به تنهایی پر خروش شیرخوارگاه آمنه به دیدار آرمیتای عزیزی که حامی‌اش هستم و اون بم گفت: بفروشش خاله‌جون پولشو بذار پارسیان دو برابر شه! و بعد من از آنجا در همت موقع عوض کردن لاین نیز دمی مانده بود که تصادف دیگری انجام دهم، ضمن اینکه از تصادف اول نیز مقادیری قر شدگی بر درب سمت راننده خودروی اینجانب باقی‌ مانده است، این بود خاطره اولین روز رانندگی من با ماشینم! چیه؟

بعدترنوشت: پراید صندوق‌دار سفید مدل 87 در حد صفر، فوری فروشی! جدی!

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧


مانیاک

ای دریغا نیست ممدوحی سزاوار مدیح

وی دریغا نیست معشوقی سزاوار غزل

 

 

بعدترنوشت: باید شکافت هر چه که پیچیده بافتیم... رو معصومه برام فرستاد، مرسی.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧


بندیل

بعضی وقتا نمی‌شه جلوی چشمارو گرفت، می‌گردن بی‌اختیار به سویی، وضعیت نابسامانیه، سعی کنی کنترل کنی چشمارو اما هی بگردن به یک سمتی، اصلن بچسبن یه وری، بعد ضمن این گردش نخوای داده‌ای که از چشمت میاد رو پردازش بکنی اما نتونی، هی چشمه بگرده، مغزه پردازش کنه، تو رو هم رسمن به حساب نیارن! چند تا چیز بر من متبادر شده، نه در طی این گردشا البته: اینکه خب راننده تاکسی خودروش که تاکسیه،  خودروی خانوادشم هست، خانومشه خب که جلو نشوندتش و مسافرم نمی‌زنه، چتونه اینجوری نگا می‌کنین بش، د!  و اینکه وقتی ترددتون تو محل زندگیتون به نوعیه که عملن همسایه‌ها نمیشناسنتون، بعد عمری!!! پسری تو خیابون مزاحمتون میشه، بعدشم یک آقا پسر دیگه‌ای چهارقدم بعد اون مزاحمتون میشه، بعد اون آقا اولیه می‌فهمید پسر همسایتونه که صبح وقتی از خونه میاید بیرون می‌بینید داره با پدرتون سلام احوال می‌کنه بعد  که شما رو می‌بینه دیگه اینا و خشکشویی و اینا و اون دومی  سوپری سر کوچه‌س که رفتید ازش نودالیت بگیرید، خدایی عجب چیزیه این نودالیت! و خب اینکه اینایی که گفتم من باب آن دسته پر حرفیا و شلوغ کردناییه که برای پوشوندن حسامون و رد گم کنی‌اند، فقط!

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم


ایف انلی

زندگی همین است، یا باید خودت را با سعادت های زودیاب و معمول مثل بچه و شوهر و خانواده گول بزنی یا با سعادت های دیریاب و غیرمعقول مثل شعر و سینما و هنر و از این مزخرفات! اما به هر حال همیشه تنها هستی و تنهایی تو را می‌خورد و خرد می‌کند...

گاهی یک چیزهایی در وبگردی یافت می‌شود که مک همان چیزی است که تو می‌خواستی بگویی، با تقریب بالایی حتی با همان واژه‌های پرکاربرد تو مثل این. گاهی اما چیزی در ذهن داری و مستقل از آنچه مشغولی به خواندنش، نوشته‌ بخشی از فکر تو را برای نوشتن، با بخشی از آنچه که تو ممکن است از فکر نویسنده‌اش برداشت کرده باشی، مطابق نشان می‌دهد مثل آن که در بالا پیست نموده شده از فروغ. گاهی اما که هنوز گیج ضربه‌ای و چشم‌هایت به زور باز می‌شود و تازه تازه رموز هستی که در گذشته  گمان می‌کردی بدانها پی برده‌ای، برایت جلوه‌ای متضاد می‌یابند و تو از این امر نیز بر میزان گیجیت افزوده می‌شود و درک درستی از نیازهای پیشینت نداری و حتی درست نمی‌دانی که آن چه دوست داشتنی می‌نموده، اساساً چرا چنان می‌نموده، چرا که در حال حاضر هر چه بر مغز دفرم شده‌ات فشار می‌آوری به هیچ عنوان نقطه‌ای دوست داشتنی‌ نمی‌یابی در آن،  در این گاه است که ننویسی بهتر است باباجان!

بعدترنوشت: اینکه  بتوانی تصور کنی حال زنی را که دست کم ده سال بزرگ‌ترست از تو، که بیست سال پیش تشکیل خانواده داده، زندگی کرده،  شکست خورده، جدا شده و حالا حسی دارد که عجیب می‌فهمیش، از لحظات انتهای راهش با کسی که هنوز هم دوستش دارد  بگوید، اشک در چشمانت بچرخد، از آن اشک‌ها که برای جاری شدنشان میمیک صورت دست نمی‌خورد و چینی بر رو نمی‌آورند بس که ساده می‌آیند، به چه دلیل است؟  اینکه آن زن تعجب کند از واگویه‌ی دردش از زبان تو، وقتی استنباط تو را از حالش بخواهد بداند که بفهماندت نمی‌فهمیش، عجیبه؟ سانا  که جا خورد و گفت: عجیبه، عجیبه!

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :


ما همگان محرمیم

آدمی به دمی بنده، جدی!

 

بعدترنوشت: شرح آن چه بر من رفت رو خواستم بنویسم، راستش دلم نبود با نوشتنش، صبری اگر بود و عمری و مغزی، می‌نویسم. و می‌نویسم از مکاشفاتم و چه. و می‌نویسم از صحبت همدلی که می‌گفت: انسان در خوشی‌ها و آلام شدید(اکسترمم بودن اهمیت ویژه‌ای دارد) است که دوستان خود را باز می‌شناسد... شاید هم ننوشتم. و  بسیار مهربان است خداوند بلند مرتبه با بندگانش کمی مهربان باشیم.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :


و ...

الان در این موقعیتم.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :