Gold Standard

تلخ که می‌شم و ناامید رخ نشون می‌دی و به یک چشم به‌هم زدن ناپدید می‌شی، یک عمر کنارت بودم انگار وقتی اون آرامشی که با نگات و صدات و تک جمله‌هات می‌ریزی تو جونم اجازه نمی‌ده یادم بمونه که بات قهرم، فریاد بکشم که تلخم از تلخی همیشه نبودنت...  

 

 

 

بعدترنوشت:

- دقت کردی از هزار روز گذشته، نهصد روز بات قهر بودم؟

- میگم که خیلی بد اخلاقی! دو نقطه دی رو هرگز فراموش نکن! منو نگا!

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧


استثنایی

هوارهای پرستویی، سکوت کیمیایی و کیارستمی، تشکر پویا شکیبایی بین همه بی نظمی‌ها و بی‌برنامگی‌ها در برابر دیدگان انبوه جمعیت که به گفته یکی از آن‌ها از فردین هم بیشتر بود!!!!!

رفتم که باور کنم رفته، رفتم اما دلم گرفت از پاسداشت هول‌هولکی که انگار فقط برای از سر  وزارت ارشاد باز کردن شده این روزها. آن هو که ملت کشیدن به محض رساندن پیام تسلیت توسط وزیر اما با وجود همه دلگیریم مفتخرم بگویم که سر حالم آورد، آن‌هایی که بر سر در تالار وحدت آویزان بودند از این هو به شعف آمدن و دوربین را لحظه‌ای رها کردند. یک خواننده زن ایرانی در یک کشور دیگر با بستن چند خیابان و با هماهنگی کامل پلیس به خاک سپرده شه و اینجا حتی خیابان خارک رو هم با اون همه موتور و آدم و ون و خودرو نظم نداده بودند، متاسفم متاسفم، محافظه‌کار نبودم در سیاست، اما همیشه راجع به همه چیزایی که فهمیدم حرف نزدم، با اینکه ناچیز بودن اما سکوت کردم، شاید رفتم باور کنم که شکیبایی رفت و شکیبایی من هم ته کشید، شکیبایی خیلی بزرگ بود، هوارهای پرستویی خیلی بلند بود، سکوت کیارستمی خیلی تلخ، جمله‌های سر هم شده ایرج راد حقیر، هوا گرم... بدرقه هنرمند بزرگی چون شکیبایی درون کسانی که می‌فهمن رخ داد  نه در ازدحام بی‌نظمی و بی‌توجهی و اهمال مسئولین. روحش شاد، هنوز باورم نشده...

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : آه


افسوس

اینکه بری و اثر غیرقابل انکاری ازت به جا مونده باشه شرطه، استثنایی باشی و جات خالی بمونه تا ابد شرطه، اینکه  از ته دل افسوس بخورن بعد رفتنت، از اون معدود تکرارنشدنیا باشی شرطه... بوی مرگ تو خواب دیشبم  می‌چرخید...

 

بعدترنوشت: یکشنبه میرم  برای اولین بار، برای باور جای خالی اولین چهره‌ای که مرگش رو هرچه تلاش کردم باورم نشد.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : آه


زوری

با همه‌ى نبودنت هزار روزه که نتونستم،  گذشتن از تو آسون نبوده لابد...

 

 

 

بعدترنوشت:

- میای؟

- ...

- میای؟!

- ...

- نه "نه" میگی و نه "آره"، اصلاً نمیفهممت!

- ...

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧


شوخی سیزده رجب

- سلام، ببخشید مزاحم شدم. می‌خواستم ببینم آیا شما قصد ازدواج دارید؟
من رضا ... ، 28 سال، از شهرک غرب، فوق لیسانس صنایع، مدیر یک سازمان بزرگ هستم. و واقعا قصد ازدواج دارم، اگر مایل باشید می‌توان بصورت رسمی با خانواده مزاحمتون بشم. از توی سایت مرجع متخصصین ایران پروفایل شما رو دیدم و جسارت کردم و از شما این درخواست رو کردم. ممنون می‌شم نظرتونو بدونم. ببخشید خیلی کلاسیک برای شما نوشتم. موبایل من ... و Email من ... هست.

- ! مامان!!!!

 

بعدترنوشت: مستقل از شوخی این پست، در چند روز گذشته مقادیری بسته فرهنگی هدیه گرفتم، ممنون.

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم


شکایتی نیست...

چند تا، شاید به تعداد انگشتان یک دست،  سوپر فضول اطرافم هستند که  مونثاشون انصافاً مایه ننگ جماعت اناثن، مذکرا هم که کلاً تکلیفشون روشنه. اما مونثا برخی همکار، برخی که کمترن رفیق به ظاهر- از اونایی که سالی یه بارم که به زور موفق شن بگیرنت به حرف، بچپن تو خلوتت، فقط سوال و سوال، اونایی که دنبال اخبارتن حتی شده گوگل کنن اسمتو، اونایی که ...-  فضولا طبق تحقیقات من اکثراً حسود هم هستند، تو راهرو، تو غذاخوری، تو دبلیو سی، تو نمازخونه، تو تاکسی یه ریز می‌پرسن، تابلوهاااا، چشا کواسشن مارکه اصلاً، اگه بپیچونیشون، راه باز می‌کنن بیخ گوشت، از دیگری آمارتو می‌گیرن، ستمش اینجاست، خیلی مهمه، اینکه کاملاً آدم موفقی باشن و زندگی خوبی داشته باشن و گاهاً موقعیت کاری مناسب‌تری در محل کارت، اما فقط بخوان بدونن که کی، کی(متفاوت بخونید اولی و دومیو) کجا چه کرد و : خوش به حالش آه جماعت من بیچارم و اون برترین منزلت گیتی رو از آن خود کرده...  خداییش من روانی من عصبی اما گاهی تصور می‌کنم یک روز یکیشونو بگیرم بزنم، آخ چه حالی میده، آخ که اگه اینا نبودن اطرافم، به حال خودم بودم و می‌شد دادت بزنم و ...

 

بعدترنوشت: به نوعی متفاوت، اما باز هم اینجوریم و راضی.

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم


باز دیدمت که!

به یک بچه باحال فوری فوتی نیازمندیم!

 

 

بعدترنوشت: تایید این‌گونه بودن یا نبودن متقاضی  کمی کمتر از یک ساعت به طول می‌انجامد.

بعدترترنوشت: سه ساله این آگهی رو نمی‌خونی لامصب! دونقطه o !

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم


نمی‌خوام- نمی‌تونم- نمی‌شه!

 

موقع دویدن قلبم تیر کشید!

یک چیز مهمی گم کردم!

پررویی از نو به سر حد خودش رسونده شده  توسطی!

هی فکرامو کردم، فقط همون دور خوبه، اصلاً نزدیک نشو!

روز گندی داشتم...

 

 

بعدترنوشت:

- هیلی(خیلی زیاد) بی‌معرفتی!

- تو که سرت شلوغه که!

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧


تقابل

بی آن‌که علت روشنی داشته باشد، دلم گرفته، حس اینچنینی فشرده شدن قلب، اول بار و آخر بار ندارد همیشه تلخ است، گاهی اما تلخی آغشته به تفکر به همراه دارد که لزوما، آن فکر هم برای رفع علت آن فشردگی نیست، اما انگار این گرفتگی دل، بستن موقتی پنجره  بیرون و گوشه‌ای درون خود جا گرفتن است برای من. دلم گرفته، نمی‌دانم دقیقا از چند ساعت پیش، اما الان مرا نشانده پشت در بسته اتاقم و به تنهایی‌ام فرا می خواند. دلم گرفته از روزی آغاز نشده، از لحظه‌ای نیامده، از سخنی نشنیده، از چشمی فروبسته... بی آن‌که علت روشنی داشته باشد شکایتی دارم از خودم، بی آن‌که علت روشنی داشته باشد خود را تبرئه کرده‌ام بی آن‌که علت روشنی داشته باشد، دلم  بدجوری گرفته.

دل گرفتگی من، اقسام مختلفی دارد و این نوعش که بروز می‌کند لاک خود گزینه مناسبی است. دلم می‌خواهد یک روز که بیدار شدم همه درونم دگرگون شده باشد... حالا نه اینقدرها هم کلی، دست کم آن بخش پذیرشش تکانی خورده باشد، کمی نرم‌تر شده باشد قوانینش، کمی آدم شده باشم، دلم می‌خواهد که قدری سهل‌گیر شده باشم، قدری دلم باز شده باشد روزی. دلم بی آن‌که علت روشنی داشته باشد فشرده و فشرده‌تر می‌شود انگار لحظه به لحظه...

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :


مشرب

دیروز یک نکته‌ای راجع به خودم فهمیدم، اینکه تفاوت کنجکاوی و علاقه‌مندی رو درک نمی‌کنم.

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧


سبک

پناه می‌برم به جوشش ملایمی که زیر پوستم دوانده‌ای این روزها...

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧


لیموناد

خستگی چشم‌هات رو دوست دارم...

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧


ریتا

حتماً خیلی هم راضیه، کلی هم حال داره می‌کنه از داشتش، یه جوری قنج میره دلش براش که ...

بعد یک ماهی که از دفاعم گذشته امروز برای حضور سر جلسه امتحان به اجبار زود بیدار شدم، قریب به چهار ساعت زل زدم بهشون وقتی داشتن می‌نوشتن، تلخم، به این تلخی نبودم صبح... موقع رفتن از دانشگاه به محل کار، یکی از اساتیدمو دیدم، کلی هوار هوار به عنوان توصیه... تو این بلبشو باید بری اینجا بمونی که چی حیف شماها نیست، گرنت هم نگرفتی برو حتی... اینا رو اینقدر تحکم آمیز می‌گفت و با هر جمله چهره‌ش بیشتر در هم گره می‌خورد که بعید نیست بخشی از تلخیم هم به اون دلیل باشه...

حتماٌ کلی تلاش کرده که چهار میخش کنه، کلی ناز خریده طرح ریخته، ناز کرده، کلی برنامه چیده که چهار میخش کنه... چهار میخه شله، از جا که کنده شده در ظاهر حداقل، اما چراش تنها بخشیشه که مهم نیست...

زمانو از دست نده... زمانو از دست نده...ادیت کارام مونده، گنگم، تصمیم نگرفتم هنوز، هر روز فقط برای روز بعدش برنامه دارم، فقط روز بعدش...

دوست ندارم جای اونا باشم، جای هیچ‌کدومشون...

بعدترنوشت: دارم یه چیزی از یه کسی گوش می‌دم که یه کسی بهم گفت یه کسی دیگه‌ای یه جایی نوشته که گوشش بدیم که آفریننده‌ش یه کسیه به اسم ریتا.

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧


خودتی

یعنی من اینقدر شبیه احمقام؟! عجب!

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم


من آنچه فکر می کنم که می فهمم-سه

شنیده بودم و خونده بودم پیرامونش، چون موقع رخ‌دادن اون ماجرا سرم گرم پیش‌دانشگاهی بود،  اندر پوست تخم مرغ... هرچه بیشتر راجع به اون و هم‌بنداش شنیدم این حس بیشتر در من تقویت شد... ناخواسته بود انگار، عجیب هم بود، اما علی‌رغم اینکه آزادی‌ش براش شادی بخش می‌بایست باشه اما باز دلم براش سوخت... کمبود دانش و درکمه یا دل‌رحم بودنم یا سیاسی نبودنم ...دلم سوخت براش، دلم سوخت...

 

 

بعدترنوشت: من برای اون که خودتو به من بشناسونی خیلی بی جنبه م.

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧


نیم عقل- نیو گیم

 

پاسخ همه پرسش‌های من، دلم می خواد کمی مثل مارلین مونرو  لباس بپوشم،  نسیم خنکی از بالای سرت به صورتم می‌خوره، یک چهارم  دیگه‌شم پرید. بازم نشد! همینجوری الکی!

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧


مود - رهگذران

  می‌خواهم این شعر را تقدیم کنم

به تمام زن‌هایی که دوست داشته‌ایم

حتی برای لحظه‌هایی پنهانی

به زن‌هایی که خیلی کم شناخته‌ایم

که سرنوشتی دیگر در انتظارشان بوده

و دیگر هیچ‌وقت آنها را نمی‌بینیم

 

به همان زنی که می‌بینیم‌اش

که ثانیه‌ای دم پنجره ظاهر می‌شود

و زود ناپدید می‌شود

ولی همان سایه‌ی بلندبالاش

آنقدر جذاب و ظریف است

که گل از گل آدم می‌شکفد

 

به آن همسفری که

چشمانش، این مناظر هوش‌ربا

راه را کوتاه می‌کنند

همان که شاید ما تنها کسی باشیم که درکش می‌کنیم

و با این حال می‌گذاریم پیاده شود

بدون آنکه دستمان به دستش خورده باشد

 

به زنانی که دیگر متأهل شده‌اند

و حالا ساعاتی کسل‌کننده را سر می‌کنند

کنار یکی که با خودشان خیلی فرق دارد

و با دیوانگی بی‌ثمری برای شما

سر درد دلشان را باز می‌کنند

درد از آینده‌ای بی امید را

 

نگارهای عزیز بر دیده گذشته 

امیدهای روزهای بر باد رفته

شما فردا فراموش خواهید شد

و خوشبختی هم که دوباره در بزند

بعید است که دیگر یادمان بیاید

اتفاق‌های کوچکی را که در راه می‌افتاد

 

اما زندگی را هم اگر باخته باشیم

باز با اندک حسرتی می‌اندیشیم

به تمام این خوشبختی‌های زود‌گذشته

به بوسه‌هایی که جرأت نکردیم بگیریم

به دل‌هایی که شاید هنوز چشم‌انتظارمان باشند

به چشم‌هایی که دیگر دوباره ندیدیم

 

بله، در شب‌های خستگی

که تنهایی‌مان را پر کرده‌ایم

با اشباح خاطره

اشک می‌ریزیم به یاد لبهای غایبِ

تمام رهگذران زیبایی

که نتوانستیم نگه‌شان داریم...

 

 

Georges Brassens

Les passantes

Paroles: Antoine Pol. Musique: Jean Bertola

autres interprètes: Francis Cabrel

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : کش‌روی


هوس

 

 پشت ابر زورکی نگه‌داشتنت به عالمی می‌ارزه...

از سکوت و فرارت دیگه هراسی نیست، همینکه سالی یه بار رد شی از آسمونم از سرمم زیاده...

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧