Nonlinearity

توهم کمرنگ زیر خاکستر نزولی...

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧


لحظه

آدمیزاد دو تا پا داره و دو تا اعتقاد: یکی برای وقتی که حالش روبراهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه. اسم این دومی رو گذاشته دین.

کورت توخولسکی

 

بعدترنوشت: همه جا عطر تو را فریاد می‌زد.

بعدترترنوشت: دنیای عجیبیه. این اعجاب رو هر روز دارم بیشتر حس می‌کنم. انگار همه مهره‌های یک شطرنجیم. به بازی گرفته شدیم.

بعدترترترنوشت: امروز صبح داشتم به زمین و زمان تو دلم بد و بیراه می‌گفتم و شاکی از این که چرا اینقدر اوضام بده و چرا همه شکستا مال منه و چرا فلان استاد فلان گیر رو داده و اه چرا اینقدر سرم درد می کنه و لعنت به من و حماقتامو بعدش که چی و ... خلاصه هزار تا فکر در هم بر هم. تو پیاده رو بودم.حواسم  به اطرافم زیاد جمع نیست معمولاْ . با اینکه تو فکر بودم و عصبی و در اوج نا شکری اما در عین حال در اوج ناباوری این‌بار استثنائاْ حواسم بود با این وجود به ناگاه نمی‌دونم چه جوری از کجا یک دست تو مایه‌های دست رضازاده با سرعت فرا نور و با شدتی عجیب ذارپی(املاش درسته؟) خورد تو صورتم (بینی و لبم)!!!!! چند ثانیه اول که اصلاْ نفهمیدم چی شده یعنی اصلاْ نفهمیدم چیزیم شدْ... بعد یه هو همه چی دور سرم چرخید و یک گلوله آتیش از بینیم تو کل سرم پخش شد و فقط یادمه که کیف مبارکمو دادم دست همون دست گندهه و ولو شدم رو زمین! یکم پروسس که کردم و ایمپالس رد شد و قیافه شرم‌گین اون یارو گندهه رو دیدم تازه گرفتم چی شد ... نیمه این دوست درشتمون دم در مغازه‌ای که من از جلوش رد شدم زده بوده بیرون و داشته آدرسی رو که از صاحب مغازه پرسیده بوده  باش مرور می کرده که یه هو ناغافل دستش سبز میشه تو صورت من! من تقریباْ مطمئن بودم بینیم شکسته و اون میون هی انگشتمو میکردم تو بینیم در میووردم نگاش می کردم که ببینم خونی چیزی میاد!!!!!! آقا گندهه هی عذر خواست هی گفت آبجی شرمنده هی بهم گفت خانم دکتر ببخشید ... که من عقده ای دیگه برا همین خانم دکتر گفتنش بخشیدمش و بش گفتم اگه بینیم شکسته باشه ریز ریزت می کنم البته بعد که فکر کردم دیدم اون همه هیکل رو تا من بخوام ریز ریز کنم بینیم اگه شکسته باشه هم جوش می‌خوره .....

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧


گیجم

پیله ام شکافت بی آنکه بال آماده پروازی داشته باشم...

 

 

 

 

 

بعدتر نوشت: در عجبم از خودم.

بعدترترنوشت: گاهی وقتا خواسته یا ناخواسته یه چیزی میشه بهونه زندگیمون، الان ندارمش، چی کار کنم؟

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧


لو سینما

کاش کسی توضیح بیشتری می‌داد...

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧


فریاد

دلم می‌خواد یه عالمه جیغ بزنم، یه چیزی راه نفسمو گرفته...

 

 

 

بعدترنوشت: عجیبه حالم برام. 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧


هواشناسی

 خیلی ضعیف تر از اونچه می اندیشم هستم، عجیب اینجاست که با چشم های باز  باز حرکت کنی و برسی به جایی که از پیش هزار بار بهش فکر کردی اما درست در همان لحظه ته خط کم بیاری... دو روزه با اینکه فکر می کنم کم نیاوردم به صورت کاملاً آشکاری رفتارم مسخره شده... انگار داد می زنم یه مرگمه...

 

 

بعدترنوشت: کلی تلاش کردم عادی باشم کلی برنامه ریختم اما...

بعدترترنوشت: دوری و نزدیک، مرسی که گوش شنوامی هرچند چند قاره اونورتر.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧


بازی

یادمه یه وقتی یه مصاحبه ای می خوندم با یه سناریست که گفته بود: کل قصه های دنیا 25 تا بیشتر نیست، همه داستانا یه جورایی حول و حوش همون 25 تاست... تو یه سال اخیر اتفاقایی برام افتاده که 5 تا از اون 25 تا بوده، ممکنه دیگه بسه؟ نمی تونم قول بدم همینجوری آروم و متین بشینم میون این داستانا... قصه ای که تهش از پیش پیدا بود هم صورتمو خیس کرد... گمونم داستان بعدی پایان من باشه...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧


خسته‌ام

ویرانمان کرد

یک معلم ادبیاتی داشتم، بهشت! خدا رحمتش کنه، اگه یادم مونده باشه می گفت این دال (که اون بالا لینکیدم بواسطه‌اش) فاعله، الغرض حالا که بحث ویرانیه، بگم این معلم ادبیات گیر این بیت بود و هی با فرمت‌های مختلف با هدف بیان تاثیر نحوه خواندن بر معنا می‌کوشید بگوید که:

از در بخشندگی و بنده نوازی

مرغ هوا را نصیب ماهی دریا!

(حتماً که حالت‌های مختلف رو می‌دونید) 

بعدتر نوشت: شاید زیاده‌روی عجیبی نفوذش را بر روح خسته و ذهن درگیر من طوری گسترانیده که پاک فراموش کردم چرا؟ 

بعدترترنوشت: دیدید گاهی چشم آدم می‌پره؟ دو روزه که مال منم بله! الانه که باز بیفتم رو روان اینترنت و بگردم چیست چیستیش، اما با توجه به شدت گرفتنش هنگام کاهش سردردم، می‌توان علت را همان خونه‌ی آخر پزشکان، استرس، دانست! (یا دست کم اینجوری تفسیر به رای شود بهتر است.)

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :


قهر

سردرد لعنتی، موقع کنکورا و تحویل پروژه‌ها 9 سالی میشه سردرد مداوم یکی دو هفته‌ای میاد سراغم، نمی خوام برم دکتر که بهم بگه مال استرسه آرام بخش بخور، چه معنی میده؟

 

 

 

بعدتر نوشت: خپونی خانم، رسیدن به خیر و شرمنده که ولیمه نیومدم. 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم


چکاوک

الانه که باید و نه...

ساده از کنارتان گذشتم، ندیدینم شاید و گذشتم، از سرد بودنتان، از نبودنتان گذشتم 

از بیش بودنم، ازین رد یک سویه جای پایم، از این غرقتان بودنم گذشتم، شاد گذشتم...




بعدترنوشت: چیه؟

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧


اوووم

یه جوریم...

 

 

 

بعدتر نوشت: خونه‌نشینیم عالمی داره...

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :


توالی تبانی ته گرفتگی و دیگ

 
 
اینو امروز دیدم، دوستش دارم.
 
 
 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :


این حال من بی ...

وقتی می‌دونی کسی از دستت ناراحته و حق با اونه و برات هم ارزش قائل بوده و هست و کلاً هم بت محبت داره و آدم خوبی هم هست ولی تو باز اهمیت نمی‌دی و میذاری بمونه تو ناراحتیش، حتی وقتی خودش حرفو پیش میکشه و تلاش می‌کنه با بازگو کردن همه چی، برسی به اون نقطه که بگی معذرت می‌خوام و تو باز انگار نه انگار  و اون پوز خند لعنتی مسخره باز میاد رو لبت و هرچی چهره‌ی در هم و گرفته‌ی اونو می‌بینی، بازم به روی خودت نمیاری، نه اینکه نفهمیا می خوای عمداً خودتو بی خیال نشون بدی، برای هر چیزی وقت بذاری و کلی هم آزاد باشه وقتت، اما به اون وانمود کنی من اگر یک در هزارم مقصر باشم که نیستم، به خاطر مشغلمه و دلیلی نمی‌بینم که معذرت بخوام و ناراحت بودنت،  بودنت برام ذره‌ای اهمیت نداره... این یعنی تو آدمی اصلن؟

 
 
 
بعدترنوشت: دارم از خواب میمیرم و بی‌خوابم... 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧


هان؟

 -من الان یک احساسی دارم مثل استرس آمیخته با بی خیالی وهم ناک مهربونانه ساده زودگذر بازیگوش نگران منفی باف نامطمئن جینگیلیه طفلکی زورکی دوستکی کاشکی متعجب ترسو خب چیه مگه ی مونایی ی، که دقیقاً هم نمی دونم چیه!!!!

 

 - همیشه عدم اطمینان به حسی که درونم بوده درست بوده و مانع حرکت به سمت تارگت حس برانگیز شده، چه بد که از قید همیشه استفاده کردم و چه خوب که از قید همیشه استفاده کردم! اما می خوام اعتراف کنم بعضی وقتا دلم می خواد هلم بدن لیز بخورم!  

 

 

بعدترنوشت: این فاصله مجازیم خراب شده باز! 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧


جای بسی تامل است

امروز تعطیل کردم، موندم خونه که مثلاً در سکوت و آرامش تز بنویسم، اما از صبح درازکش روی تخت، فقط زل زدم به سقف و تقریباً به همه خاطرات زندگیم با جزییاتی که یادم مونده بود، اندیشیدم! یک چیز برام خیلی عجیب بود اما، که یک زمانی چه جوری چیزی یا کسی جذبم می‌کرده که الان هرچی تلقین هم کنم دیگه ابداً جذبم نمی‌کنه، گذر زمان و تغییر تفکر و علایق انسان تحت تاثیر محیط و کسب تجربه و تغییر سیستم بدنی و متعاقب اون تغییر روحیات رو هم که در نظر بگیرم بازم تصورشو نمی‌تونم بکنم که چرا از اون چیزا و کسا خوشم میومده... عجیباً غریبا...

 

بعدترنوشت: بعضی وقتا یک سری آدما باعث می‌شن شاخ در بیارم، تا دفعه بعدی که این شاخه به مرور ساییده شه،  دوباره همون سری آدما رجعت می‌کنند و تجدید شاخ می نمایم! 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧


حس سوم

-صبح تو تاکسی یه آقایی کنارم نشسته بود که بوی بز می‌داد!!! جدی میگما! به سر و لباسش نمی‌خورد ربط خاصی به بز داشته باشه، یعنی به صورتی بود که من فکر کردم شاید ادکلن و یا افتر شیو ویژه‌ای مد شده که این بو رو میده! داشتم خفه می‌شدم!

- این سطل زیاله‌های مکانیزه‌ست چی‌چیه! اوه اوه! مخصوصاً که جاش تو برق آفتاب باشه، صد رحمت به بمب شیمیایی! من که نفسمو از بیست متر مونده بهشون و بیست متر بعدشون می‌حبسونم، حالا نکته اینجاست که امروز از یه جایی رد شدم که بعدی چهل متر اون‌ ورتر بود!!!!!!

-امشب دوستمو دست در دست یه آقایی دیدم که پیش‌ترترها سعی در ایجاد رابطه‌ای با من داشت و این دوست اون‌وقت خیلی راجع به احساس انزجارش به این آقا باهام حرف می‌زد و  پاسخ منفی من رو تا یک سال پس از اون پیشنهاد تحسین می‌کرد. آدم لذت می‌بره این دوستیا رو می بینه! خوب به حس بویایی ربطی نداشت این مورد، اما خوشحال شدم که شامه‌م لااقل اونوقت خوب کار می‌کرد چون همیشه می‌فهمیدم تو دل دوستم چی می‌گذره که بر زبونش نه!

- با مونا چی؟ 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :