بالاترین

سه نفر هستند که منو یاد سه نفر دیگه‌ای میندازن که به یاد آوردنشونو ممنوعه کردم برای خودم، حالا مشکل اینجاست که اون سه نفر اول جز سلبریتی‌ها هستند و من ناگزیرم از دیدنشون و به یاد آوردن ظاهر اون یادهای ممنوعه.

 

 

 بعدترنوشت: آخ که این برادرا و خواهرا حالشون عصبه ... این نهمی‌ها ... اینم چون جای سیاستم از دیشب ناغافل فیلتره! دو نقطه پی پی!

 بعدترترنوشت:

دلگیر دلگیرم مرا مگذار و مگذر

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


جمعگی

چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت.

یادت را تا کردم و در گردن آویزی که رو به پوسیدگی‌ست همراه دارم که چون بندش بلند است یادت مدام روی قلبم‌ست مدام.

 

بعدترنوشت:

من: آرمیتا!

آرمیتا: هیس! اصن جلو چشمم نبینمتا! کسی که صداشم دیگه آشنا نیست دوستم نیست.

من:آرمیتاا! این مو فرفری‌هاتو بخورم!

آرمیتا: اگه فقط یه بار دیگه نیای، میگم دیگه نذارن بیای!

من: فرقش چیه؟ اگه به هر دلیلی نیام نمی‌بینی منو که.

آرمیتا: فرمان من!

من: تو چه جوری این‌همه می‌فهمی آخه!!! پنج سالت شد دیروز تازه!

آرمیتا: چون بزرگ شدم می‌فهمم خب!

من: ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧


طلب

 

 

عکس از اینجا.

بعدترنوشت: یک بار اومدم بی سر و صدا عکسی که جذبم کرده بود رو آپ کنم. کلن فرآیند ایمیج هاستینگ رنگ دیگه ای به خود گرفت. اینم که کار کرد اسکیل رو ویران نمود. تصویر شده 9 تا پیکسل!

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


ناگزیر

گاهی وقتا خلوتت مال خودت نیست. مثل حالا که صرفن به خاطری می‌بایست سکوت نوشتاری رو شکسته و بنویسم. برای زندگی اجتماعی درست مانند زندگی خانوادگی آموزش لازمه، آموزش نه لزومن بدان معنا که بنشینی استادی مساله‌ای رو روشن کنه برات-می‌دونید خودتون چی مد نظرمه. ما خیلی از مهارت‌های زندگی رو از اطراف به‌دست میاریم. مثل خیلی از رفتارهای دیگه، رفتار ما در دوستی و اساسن ادامه حیات دوستی و البته مبنای تشکیل اون به آموزش نیاز داره. شاید من یکی از بزرگ‌ترین آموزش نادیده‌ها در زمینه دوستی باشم. اینکه عادت کردیم بار باشیم برای دوستمون و فقط بار. گاهی دوستی همه چیز رو در بر داره و من باید به عنوان یک سمت یک رابطه مشتاق شنیدن و شنیده شدن باشم و همونطور که مورد سوال قرار می‌گیرم در حل اونچه مشکل دوستمه، باید  استقلالی در بیان راه حل، مشکل خودم یا سکوت داشته باشم. اما خواسته من برای تداوم یک دوستی نه تنها باید آگاهانه باشه بلکه باید روز به روز به دلایل این تداوم افزوده شه. این چیزی که مشغول نوشتنشم در واقع مشکل خودم هم هست. اما تحمل این رو ندارم که دوستی باشم که فقط در مشکلات یادش میفتن و  صرفن ازش راهنمایی- مستقل از مفید یا مزخرف بودن نظر من- می‌خوان، دلم نمی‌خواد طرف دوم رابطه دوستی‌ی باشم که بعد از ماه ها خوش گذروندن کفگیر شادی‌ها که به ته دیگ اصابت کرد یادش بیفتن و میان اون حجم عظیم مشکلات حتی بهش اجازه ندن اشارتی به خودش هم بکنه و درداش. و بدتر ماجرا زمانی‌یه که درد دوستت -به خاطر فاصله‌ای که ابعاد ذهنی‌تون با هم طی یک دهه دوستی پیدا کرده- به نظرت مضحک بیاد و تو نه تنها مجبوری ساعت‌ها شنونده‌‌ی مشکلاتش باشی بلکه باید خودت رو در ظرف زمانی و مکانی دیگه‌ای که بسیار هم دوری ازش قرار بدی تا بتونی اصرار مکررش برای دادن نظر رو پاسخ بدی. متاسفم من به این هرگز نمی‌گم دوستی، بهتره نظر کسانی رو در لحظات سختی جویا شیم که خوشی‌هامون رو همراهشون بودیم.

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها : سابقه


هرچند

سه روز طول کشید تصمیم بگیرم بنویسم، بعد دیدم باز همین مال دیگران بهتره بذارم اینجا.

تمام م ها و و ها و هه ها و ض ها و ق ها و ف ها و ص ها و ط ها و ظ ها و o ها و e ها و b ها و d ها و a ها و g ها و p ها و q ها که سوراخهای رنگ شده یا هاشور خورده دارند، حکایت کسی اند که یک روزی، یک شبی نصفه شبی، یک جایی نا کجایی، حوصله اش خیلی سر رفته بوده و کار خاصی هم از دستش بر نمی آمده.

 

بعدترنوشت:ناگزیرم از دوست داشتنت عجیب!

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها : کش‌روی