عسلی

دردم که می‌آید از روزهایم، پیاده‌روی‌ست و آغوش نیمه باز(!) تو با فاصله‌ای فراقاره‌ای، هرچند لب به سخن نگشوده تا ته حرفم را خوانده‌ای پیش پیش و این روزها انگار همه‌ی دردم می‌آیدها را نگه می‌دارم برای یکشنبه‌ها که به یک چشم برهم‌زدن می‌روند عدل(اینو آخرشم نفهمیدم چرا بش میگن عدل) همان یکشنبه که ممکن است ‌بنوازیم دور از دسترس می‌شوم و گم در روزمرگی و مجال هم‌کلامی از این فرسنگ‌ها دور در آن طوفان برفتان هم از کفم می‌رود. دارد دوسال می‌شود این گوش دادن‌های تو به غرغرهای من و آن راه‌کارها که انگار پاسخ همه سوال‌های مرا از بری و من مداومم به اشتباه کردن و درس نگرفتن و لذت پای بازبینی مسائل از سوی تو نشستن...  لطافت و طراوت کلامت شاید دلیل رسوخ فزاینده‌ی توست در جانم‌، از مسافتی بینهایت که میانمان‌ست.

 

بعدترنوشت: تصویر بیرونی از رفتار من بارها تصور اشتباهی در ذهن دیگران ایجاد کرده، یا رفتار من ورای صمیمیت ساده‌ست یا برداشت دیگران این‌همه خطا داره.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


لکن

ز خاک من اگر گندم برآید       از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گردد       تنورش بیت مستانه سراید

مولانا

 

 

 

بعدترنوشت: امروز بیست و ششم دی ماه نیست، بیست و هفتم دی ماه است!

بعدترترنوشت: عجب!

نمی‌دونم تو بالاترین یا جای دیگه لینکش هست یا نه، من فعلن پشت فیلترم.

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


که چشم‌هایم انگار بسته‌اند

در یک جریانیم که ناآگاهانه و نا خودآگاهه و اتصالی میدم.

 

 

 

بعدترنوشت: همشهری!!!! در واقع از هر دو طرف حیرانم.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧


مایه نـقد بـقا را که ضـمان خواهد شد یا نیو وان!

بعضی آدم‌ها را باید فراموش کرد، بعضی آدم‌ها را نباید فراموش کرد، بعضی آدم‌ها را نمی‌توان فراموش کرد، بعضی آدم‌ها را نمی‌توان فراموش نکرد، بعضی آدم‌ها - البته من در این بخشش شک دارم- بر سر فراموشیشان اندیشیدن بی ثمر است، دیر یا زود مشمول گذران زمان می‌شود خاطره‌هاشان. اما آدم‌هایی هستند که باید و نباید و خودآگاه در مورد ماندگاریشان در یاد اساسن بی‌معناست، یعنی در یک چیزی چنان خوب یا بد یا ستاره‌دار و خاص یا به همان نسبت غیرخاصند که این‌چنان - بودنه مانع به خاطر نسپردنشان است و حک می‌شوند بر سلول سلول برین آدمی! بعضی آدم‌ها اما با وجود تلاشی که در ایجاد ردپا بر اذهان می‌کنند که البته همین تلاش باعث تفاوتشان با دسته پنجم است، نه به یادماندنی‌اند و نه حتی وارد محدوده‌‌ی یاد هیچ آدمیزادی می‌شوند و هرگز چنین تصوری از خود ندارند متاسفانه. من به همه‌ی آدم‌های دسته آخر در پی گرفتن مسیر دسته‌ی یکی مانده به آخر را هایلی پیشنهاد می‌کنم یا عاجزانه خروجشان از توهم را حداقل برای کسری از ثانیه خواهشمندم.

 

بعدترنوشت: تخته پاره!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
تگ ها : سابقه


تخلیط

- چرا بر سر دین خود جدل می کنند؟

- من دلیل آن نمی دانم. هماره در این جدالند... فریسیان مدعی اند که فرشته وجود دارد و صدوقیان می گویند فرشته ای در کار نیست...

 سالومه- اسکار واید

 

 

 بعدترنوشت: به واقع این همه شور از کجا ریخته در جانشان بیش از هزار سال... این مرا می شوراند به اشک هرکجا که باشم و بر هر مسلک نیم بندی...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧
تگ ها : تماشا


هوا

تو می‌دوی زیرِ پوستم، از دور که نزدیکِ یادتم و تو دوری از یادم و من در پیِ این لحظه‌ نبودم از نبودنت... رخ می‌دهی ناگهان در من، از بس که نزدیک‌تری از دور.

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


چه!

 گاهی شتاب کار دست آدم می‌دهد، حالا اگر آن آدم سعی کند آدم‌تر باشد و یک هو آن شتاب به‌گونه‌ای کم‌تر آدم‌تر جلوه‌اش دهد چگونه کاری دست آدم داده ‌است که؟

این روزها که نه چند ماهی است خیلی کم‌تر خودم هستم بگذریم از آدم و آدم‌تر بودن‌تر...

بعدترنوشت: بدون پسوند و پیشوند و بدون کاشت هزار دغدغه، بین هزار فاصله‌انداز(بخوانید برانداز) واقعی و بی‌نهایت کاغذ پاره، منتظرم!

بعدترترنوشت: یک جایی یک مطلبی نوشتم باز با نامی مستعارتر از سر ترس ناگزیر، یافتید بخوانید.

بعدترترنوشت: دو هفته‌س آرمیتا ندیدم، این سخت‌گیری‌های شیرخوارگاه آخرش صدای منو در میاره‌ها!

بعدترترترنوشت: بد گونه‌ای(بخوانید بدجوری) با این پسوند صفت تفضیلی، تر، خوشحالم(بخوانید حال می‌کنم).

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


کتیشن

 

سطرهای پنهانی- حافظ موسوی

 

 

بعدترنوشت:

آدامس بادکنکی! مداد نوکی! مقنعه بافتنی! آتاری!

دست خط نوآموزنمای من - چیزی حدود هجده سال پیش - سر رسید بابا محل نوشتن لیست خریدا

الویت بندی رو دارین؟

 

بعدترترنوشت: اینو از دست ندین.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧
تگ ها : سابقه


بیگانه با خویشم

دلم گرفته...

 

 

بعدترنوشت: گوشیم زنده شد. با خرجی به معنای دقیق کلمه آفتابه خرج لحیم! ٧٠ تومن ناقابل! ممنون بابت شماره‌ها! به نوعی تست چقدر توانا به برانگیختن توجه دیگرانی رو داشت درونش این اس‌ام‌اس‌های ثبت شماره، منم که تشنه توجه! دو نقطه دی

بعدترترنوشت: چندتا چیز دیگه گم و خراب کردم. یکی منو ببنده به یه جایی!

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


شت

خب دیگه چی بگم رو شانسم این روزا نافرم. دوستان گوگوری من موبایل اینجانب در لیوان آب پرتقال بنده سقوط آزاد نمودند و کلن تشریف بردند از این دنیا. لذا از دوستانی که سری به اینجا می‌زنن، با تذکر این نکته که بنده همواره شماره‌‌های تلفن و موبایل را روی گوشی ذخیره می‌کنم و در حال حاضر جز چند شماره بر سیم کارد چیز دیگری باقی نیست، با کمال احترام خواهشمندم علی‌رغم گران بودن هزینه اس‌ام‌اس در صورت تمایل به ادامه ارتباط با اینجانب یک عدد ‌اس‌ام‌اس به همراه نام شریفتان به بنده ارسال فرمایید. قبلن از همکاری شما تشکر صمیمانه به عمل می‌آید.

 

بعدترنوشت: سردرد!

بعدترترنوشت: همین الان، یعنی نزدیک  ٢۴ ساعت بعد از ترکاندن موبایل، وی‌جی‌ا سیستمم رو هم از دست دادم!! این همه کارو چه کنم؟!

بعدترترترنوشت: دلیلی نداره همه‌ی زندگی‌ات رو بگی که پس از اون محاسبه شی که هی مجبور به پاسخ شی اونقدر که حتی اجازه ندن تو هم بپرسی، که اگه حتی مجال داشتی و چکه-ای پرسیدی اونم محض یاری، محکومی به فضولی لابد!  

بعدترترترترنوشت:ذهنم در حجم وسیعی درگیر موضوعیه(شما فرض کنید کسی) که اساسن نمی-فهمم چی شده که دو سه ماهه اینقدر مهم شده برام و در واقع به معنی دقیق واژه له کردم خودمو در برابرش!

بعدترترترترترنوشت: یعنی اعتماد به نفس بعضیا حال آدم رو دگرگون می-کنه عجیب! یک حاشیه خطایی قائل باشیم برای اتکا به خودمونم بد نیست. این بینی رو به هوا و عصای فروخورده (غرور نا به جا مد نظره، معقولش روشنه که مطلوبه) مادامی که به چشم نیومده شاید صاحبش قابل بحث باشه اما اگه اثبات شد من که فاصله رو ترجیح میدم از نوع مایلیش.

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


آزموده

رنگش تو زندگیم کم شده.

 

 بعدترنوشت: چرا واقعن اینطوریم؟

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧


Merits

بد شدم، بدتر از پیش. حساس، نامطمئن به همه چیز و نامتمرکز بر همه‌ی آنچه باید و از عهده‌ام خارج‌اند. هنوز روانی کلام و آرامش درون جذبم می‌کند و ناگزیر گاهی هنوز می‌دانم دوست داشتن چیست... و اعتراف می‌کنم برای یادآوری دارا بودن آنچه دل می‌نامندش گاهی از آزمون اس‌ام‌اس بازی بهره می‌گیرم و اغلب رد می‌شوم چون حساسیتم به پاسخ مرا دور می‌کند از نفس آزمون و البته مخاطب ...!

مادر می‌گوید ناشکرم و بی‌لیاقت! لابد هستم و  ناگزیرم از پاسخ به سوال برنامه‌ات چیه؟‌ی بزرگان فامیل. ایم توتالی کانفیوزد! گیر ندین! بسیار زمان از دست رفته و بسیار زمان از دست خواهد رفت، آن غرور و غیرت لابد لعنتی کجاستند؟ کمی آرامش و قدرت تشخیص و همفکری و گوش و آغوش لطفن!

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳۸٧


باشد

از دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧