از دل برود هر آنکه از دل برود

هرگز تلاشی برای نقش بازی کردن نمی‌کنم، نمی‌تونم نقش بازی کنم نه اینکه با نهاد پاکم سازگار نباشه‌ها نه، کلاً استعدادشو ندارم. در گذشته، در عنفوان جوانی تلاش‌های بی‌ثمر و مذبوحانه‌ای در این باب داشته‌ام که سوتی‌های  پرملاتی بالکل مرا از این وادی بیرون انداخت!... حالا  می‌خوام بگم نمی‌تونم در برابر کسانی که سرنوشتشون برام مهم نیست یه جوری رفتار کنم که انگار مهمه!

 

بعدترنوشت: این عرق کف دست‌هام روز به روز بیشتر می‌شه...

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


به همین خوشمزگی

رد پاش تو ذهنم مونده،

- من همینجام!

برای رقیق کردن غمبادم رفتم سینما، اما غمبادم دابل شد،  از شروع  فیلم خیلی به اینکه می‌خواد چی بگه فکر کردم و یکی دو ربع اول نفهمیدم بالاخره چه چیزه پیچیده‌ای می‌خواد بگه، یعنی در پس ظاهر سادش اساساً باطن وی‍ژه‌ای نبود و هدف فقط همون سادگی بود، اما بالاخره ناخودآگاهم گرفت مطلبو و لطیف شدم! یه جورایی انگار به آویزهای رنگی پست قبلم ربط داشت غم نقش اول فیلم. یه جورایی انگار نگرانیشو حس کردم، یه جورایی انگار اجتناب‌ناپذیر این نگرانی‌ها، یه جورایی انگار طبیعیه که بوی سوختگی پررنگ‌تر از عطر تن شریک زندگیت بشه، با بچه‌ داشتن و حس مراقبت از اونا البته ارتباط نگرفتم... بغضم توی راه برگشت تعجبم رو برانگیخته بود، یا فشار بی‌امان پیخی که این روزها بی یا با دلیل شاید شدید شده، باعث شد یا واقعاً حرف داشت فیلمه اما من با عقلم نگرفتمش و دلی شد ماجرا!!! (شد؟) یا کلاً من دارم نرم‌تن می‌شم!!!!!

- کاش مرد من اینطوری نشه!

جمله دوستی بود که اونم این فیلم رو دیده بود، هر چند سبز! 

 پی دات اس: این بوته یاس همسایه...

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها : تماشا


تو گربه‌ای یا شیری؟

دلم می خواد  دم ابروهامو  بتراشم، به جاش دو تا خط بکشم با زاویه 80 درجه نسبت به افق، دلم می خواد هر چی مهره رنگی دارم از گردن و دستام آویزون کنم دلم می خواد نگین بکارم رو دندونام، دلم می خواد بالای خط چشمم یه گل بکشم توی هر گلبرگشو با یک رنگ سایه پر کنم، رنگ سایه ها رو با رنگ های لایت موهام ست کنم. دلم می خواد به جای کفشای همیشه اسپرتم کفشی بپوشم که وقتی راه میرم صداش مشام ا ببخشید گوش همه رو آزار بده، دلم می خواد کاشت ناخن انجام بدم و  نوک ناخنام آویز اضافه کنم تا ...

- الاغ هیکلته!!!!!!!!

آخ راننده اتوبوس با راننده اتوبوسی که از روبرو میومد دعواش شد، انگار قصد حرکت هم دیگه نداره

اگه اونجوری که دلم هوس کرده بود، می بودم که نمیشد فرتی وسایلو جمع کرد پرید پایین یک اتوبوس دیگه سوار شد، همینه که هست، دلم نمی خواد اونجوریا باشم! آقا ولی عصر؟

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


وقتی خستگی خیلی مستولی شود

نه دلم برای هفت سالگیم تنگ شده و نه حتی دیدن دوباره همه اساتید و دانشگاه دوره لیسانس تاثیری بر سیستم نوستولم داشته. هوای بهاری و اجازه می‌خوام اعلام کنم بوی احساسات برانگیز گل و گیاه هم اونقدرا کاری نتونسته بکنه، اینکه دارم چیزای که  تاثیر نداشتند رو لیست می‌کنم، به این معنی نیست که می خوام بگم چیز دیگه‌ایی روم تاثیر داشته یا اثر مشخصی در من هست که دنبال علتشم، حقیقتش اوضام اینقدر درهمبرهمه(سرهم نوشتم به منظور نشان دادن قاراشمیشی بیشتر)  که اساساً نمی‌دونم چقدر درهمبرهمه!

 

 

پی دات اس: صراحت و رو راستی هم سیاستیه اگه قدرتمندترینشون نباشه!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


نیمه پر لیوان!

I am alone, not lonely
 
 
 
 
 
 
 
پی دات اس1: اینکه میگن: من اولا فکر می‌کردم... منظور از اولا دقیقاً چه زمانیه؟
پی دات اس2:خپونی جان اینم آپ!
 پی دات اس3: حتی دروغ ولی بگو...
 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧


لذت می‌برم با اینکه ...

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧


حکمت

آری، آغاز، دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان نمی‌اندیشم
که همین دوست داشتن زیباست...

 هست؟

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


من, آنچه فکر می‌کنم که می‌فهمم - یک

می‌شناسم کسانی را که برای رسیدن به خواسته‌هاشان، از هر چیزی عبور می‌کنند، مستقل از تعلق آن چیز به خود، دیده‌ام از نزدیک آن‌هایی را که به واسطه محق دانستن خود برای رفع نیازشان، از له کردن دیگران گرفته تا مرگ تدریجی انگیزه احترام به غیر را فدا کرده‌اند، دانسته.

 این رویکرد هنگامی که با خواسته مشترک جمعی روبه‌روایم و امکانات محدود، از نظر من کمی نادیده گرفتن سایرین را شاید توجیه کند، اما تعرض به حقوق دیگران و به نوعی نیاز خود را صرفاً با داشته دیگران رفع کردن، انگار بیماری مسری است که به شدت همه گیر هم شده است.  خنده دار این‌ست که این نیاز اگر عاطفی باشد واویلای مضحکی به‌راه می‌افتد. بارها در این چند وقت دیده و شنیده‌ام که مثلاً شخصی فقط به دنبال به چنگ آوردن محبت جنس مخالفی باشد که در رابطه  عاطفی‌ با دوست اوست...  نگاه به داشته دیگری و اینکه فقط آنچه دیگری دارد کانون توجه من باشد و برای رسیدن به آن باید خود را متلاشی کنم، البته مایه‌های حسادت هم دارد ... متاسفانه مایلم عنوان کنم که حس حسادت یا در خانم‌ها  نسبت به آقایان بیشتر است یا  دست کم در خانم‌ها بروز تابلویی دارد...

از منظر دیگر، سو استفاده از دیگران برای رسیدن به خواسته‌ خود، گونه ای که خواسته تو را وادار می‌کند هزار طرح و نقشه برای بهره‌ کندن- من در آوردی- از طرف مقابل اجرا کنی... هم امر شایعی است.

با یک نگاه ساده به زندگی و اطرافیان مصادیق زیادی از آنچه سعی کردم در بالا بیان کنم، می‌توان یافت، البته امیدوارم آنچه مد نظرم بود  با آنچه - با ابزار ناقص بیانم- نوشته شد، تطبیق داشته باشد.

پی دات اس: شرمنده‌ام که به تشویق دوستانی  بعد از این گاهی این‌گونه نوشته‌های سررسیدیم را با کمی ویرایش اینجا خواهید دید.

پی دات اس1:

مواد لازم برای روانی شدن: 

ساعت کوکی

ساعت کوکی

ساعت کوکی!

 پی دات اس2: زردی دور لب ناشی از آب هویج و ماکارونی نوستولمو قلقلک می‌ده.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


بطالت پر دردسر

این‌که تنهایی سبب نظم ذهنی یا تفکر بهتر باشد را درست نمی‌دانم، بر اساس نمونه‌های تصادفی که دیدم -که مسلماً نمی‌توان با تعداد محدود آن‌ها نظر کلی داد- کسانی که تنها زندگی می‌کنند یا اوقات بیشتری را در تنهایی سپری می‌کنند یا تنهایی را به هر دلیل حس می‌کنند، به طرز مشهودی بهتر می‌نویسند یا نگاهشان را به زندگی بهتر بیان می‌کنند یا من این‌گونه برداشت کرده‌ام...

چیزهایی خوانده‌ا‌م که این نظر را حکم کلی می‌دانسته‌اند،  مستقل از تایید این نوشته‌ها،  تصور من با خواندن نوشته‌های تنهایان -تعریف کلی- رنگ بیشتری گرفت، با وجود این‌که نویسنده و ویژگی‌های او و محیطش، که شاید مهم نباشند و نوشته فارغ از این نکات - از نظر خیلی‌ها- جزیی می‌بایست دیده شود، من همواره به جنسیت، سن و سال و عصر زندگی نویسنده دقت می کنم اما نه به شخصیتش، چه بارها این تفاوت نگاه نویسنده با نگاهی که در نوشته همان نویسنده جاری‌ست را به عینه دیدم...

 شاید شاید فرصت مطالعه، شاید فضای آرام فکری، شاید عطشی که تنهایی گاهاً تحمیل می‌کند، شاید اطلاعات ناقص من، سبب حس این تفاوت است. خلاصه که اینجوریه از نظر من... 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


گیری کردیما!

یک زن فقط وقتی زیباست که مردی او را دوست داشته باشد...

 

 

 

پی اس: این یو هشت دات هشت هم خوب چیزیه‌.

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :


هشتاد و هفت

لازم است قدری سکوت کنم

لازم است قدری آرام گیرم

لازم است دور از هیاهوی کودکی دیگر زیادی جا مانده‌ام،

قدری به تو بیندیشم

  -آرام و بی صدا-

لازم است باور نکنم

لازم است عاقل شوم

نه؟ 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ فروردین ۱۳۸٧