اول آذر

شکست

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :


اخم

تلخم نه به تلخی نبودنت، به تلخی بودنِ نزدیک به نبودنت، کاش می‌دانستم این نزدیکی چقدر نزدیک است...

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

دلم را سپردم به بنگاه دنيا  و هي آگهي دادم اينجا و آنجا و هر روز و هر روز براي دلم مشتري آمد و رفت  و هي اين و آن سرسري آمد ورفت  ولي هيچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد دلم قفل بود کسي قفل قلب مرا وا نکرد يکي گفت :چرا اين اتاق ، پر از دود و آه است؟ يکي گفت : چه ديوارهايش سياه است! يکي گفت: چرا نور اينجا کم است ؟و آن ديگري گفت: و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است! و رفتند و بعدش دلم ماند بي مشتري و من تازه آن وقت گفتم: خدايا تو قلب مرا مي خري؟ و فرداي آن روز ...

خدا آمد و توي قلبم نشست و در را به روي همه ، پشت خود بست و من روي آن در نوشتم: ببخشيد، ديگر ، براي شما جا نداريم  از اين پس به جز او ، کسي را نداريم

 

عرفان نظر آهاری

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :


تهوع

كساني كه فكر مي كنند از خودت بيشتر  مي فهمنت ، درصورتيكه ريالي برات ارزش ندارند ، همواره حالمو بهم مي زنن! مخصوصاً وقتي با اين ديد مي خوان خودشونو هل بدن تو زندگيت!
جداً چرا ظرفيت برخي محدودتر از اونيه كه مي‌شه در بدترين حالت تصور كرد؟
فكر مي‌كنن تو در يك وضعيت بحراني گير كردي كه لبخندت به مثابه درب گشوده‌اي است به سويشان كه بيايند و تو را از هلاكت و سياهي كه به دست خود در آن گرفتار شده‌اي نجات دهند و در سايه‌ ايشان، كه تو حتي صاحبش را سزاوار  لحظه‌اي درنگ هم نمي‌داني، آرام بگيري!!!!
جداً اگر اون بخش‌هايي كه به دليل ورود بي اجازه و با كمال پررويي به حريمم، با ناسزا همراه بود، از اين پست حذف نمي‌شد، اين بلاگ حتماً فيلتر مي‌شد!
اه اه اه!



  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :


و من ضايع شدم باز...

اي گوش‌هايي كه تنها گفتن‌هاي كلمه‌دار را مي‌شنويد،
پس از اين جز سكوت، سخني نخواهم گفت.
اي چشم‌هايي كه تنها صفحات سياه را مي‌‌خوانيد،
پس از اين، جز سطور سپيد نخواهم نوشت.
و شما
اي كساني كه هرگاه حضور دارم بيش‌ترم تا آن‌گاه كه غايبم،
پس از اين مرا كمتر خواهيد ديد.

 اين روزها مانوسم با دكتر علي شريعتي




  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :


تو گفتي

پاييزي كه توش بارون نياد ازش هيچي بعيد نيست.






  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :


سنير ممبر

از بالاي سرم، سرپوش آسمان را برداشته‌اند
و فضاي بيكرانه‌ي نيستي نمودار شده‌است
و من خود را همچون سايه‌ي موهومي مي‌يابم
كه در صحرا افتاده‌است
و چون روح آواره‌ي كوير كه بي‌قرار و خشمگين
خاك بر افلاك مي‌فشاند
و در اندام تك درختان خشك و نوميد مي‌پيچد
و گمشده‌اش را مي‌جويد و نمي‌يابد
ذات خويش را مي‌جويم و نمي‌يابم
من سايه‌ي اويم، او كجاست؟
در اعماق زمين؟ در آغوش كوه‌ها؟
در قلب درياها؟ در پس ابرها؟
در آن سوي افق‌ها؟
كجا؟
دكتر علي شريعتي




  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :


كدئين

سردردهاي لعنتي...





  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :


141

هيچ
هيچ
هيچ
صد و چهل و يك روزه كه ميزان من در زندگيت به صفر رسيده!
سعي كردم طوري اين ميزان دمپ شه كه شيب بي نهايت باشه، كلاً به امور ضربه‌اي تمايل ويژه‌اي دارم... سعي نكردم، راستش مدلم اين‌جوريه. تلاش نكردم از يادم بري، چون چيزايي كه لحظات آخر از خودت بهم نشون دادي رو اگر فراموش مي‌كردم، نمي‌تونستم فراموشت كنم... در واقع چون سعي نكردم فراموشت كنم و جزئيات رفتارت رو به يادسپردم، از يادم رفتي... روز زلزله ... جداً اون‌روز زلزله اومد...  من خرافاتيم؟ نه، اتفاق بود كه خوب يادم بمونه اون‌روز، من هيچم هيچ هم بودم اما هيچ اين مدلي يك حس خوبي داره
 هيچ معلق
 هيچ هيچ


  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :


دست‌های خيلی خيلی خالی

آقا مگه مجبورید؟! آخه هر چی تو ذهنته (یعنی اینقدر خام و سطحیه ذهنت؟ از گل پامچال تا حالا دست نخورده؟) بریزی تو یک فیلم؟ این سوییچ کردن ناشیانه بین چند جریان...! اوووووف خدا چرا دیگه هرچی میرم سینما ناکام برمی‌گردم؟

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :


فراموشي

جان پرور اسـت قصه ارباب مـعرفـت
رمزی برو بـپرس حدیثی بیا بـگو

يك هفته‌اي ميشه به تكرار مرگ ميبينم...خدا به خير بگذرونه...

=====================================
اينو هستم شديد!


  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :


اف يك

المنته لله كه در ميكده بازست
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
نميدونم چرا توانايي (تواناييه؟ اكتسابيه؟)دوست داشتن رو از دست دادم، اين چندمين باريه كه مي فهمم از دوست داشته شدن لذت نمي‌برم...مريضم؟ بايد جايي‌مو گچ بگيرم؟ آها نه اون پاي مامانمه... اينجا كجاست؟ شما كي هستي كه داري اينو مي‌خوني؟ ...هان؟ چيه؟ ميام الان...مامان از وقتي پاشون تو گچه كلاً به حضور كسي در منزل و نبودنش كنارشون آلرژي پيدا كردن...
گفتگوي ديشب من و دريا:
من: الو سلام، ببين بذار حرفامو  بگم، برسم خونه ديگه نمي‌شه.
دريا: بدو! حرفايي كه نمي‌توني تو خونه بگي رو بگو!
من: نه نه!  من تو خونه هر حرفي رو مي‌تونم بزنم اما موضوع اينه كه حرف نمي‌تونم بزنم...
دريا: دونقطه پرانتز پرانتز (باز و بسته‌ش به خودمون مربوطه!)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چيه خب؟ اوني كه مي‌خوامه اما بي دش پرانتز باز!



  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :


اسكارلت

چند شبه يك بچه گربه زر ميزنه تا صبح تو حياطمون! زرا! من خوابم مياد!!!!! ضرورت داشتن يك اسلحه شكاري به شدت حس مي‌شه!
===========================================
پاي مامانم تا زانو تو گچه كماكان!
===========================================
چي كار كنم آخه؟ چرا؟؟؟؟ دارم درك مي‌كنم اسكارلت رو، خيلي حق داشت!
===========================================
آخر هفته‌هاي همه اونايي كه دوستشون دارم چرا يك شكله؟
===========================================
چيه؟ چرا اينقدر دوست دارن سر از كارم درآرن؟ به اونا چه؟ امان از اين دخترا!
===========================================

دلم خزانـه اسرار بود و دسـت قـضا
درش ببسـت و کلیدش به دلسـتانی داد







  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :