نفس عميق

تو گوش مي‌دادي
اما مرا نمي‌ديدي
فروغ
يا درك من غلطه (كه نيست!) يا واقعاً نيست! يك چيزي در اين پست هست...
ديشب تا صبح داشتم حلاجي مي‌كردم، البته اين امر زياد پيش مياد اما در اين مورد همواره حق با منه هر جور كه نگاه كنيم بازم حق با منه، دريچه نگاه و نگاه ديگران رو اصلاً دخالت نميدم چون اونجوري ديگه خيلي حق با من ميشه... اما رفتار يك نفر آدم كه به نظر باشعور هم هست يا لااقل من در ذهن خودم باشعور تلقي‌اش مي‌كردم به هيچ دليلي نميتونه اينقدر سريع به .. كشيده شه جز افتادن در ورطه‌اي كه هميشه چشمش رو كور مي‌كرده ولي دستش نمي‌رسيده بهش، تا طعمه رو مهيا ديده همه چي رو فراموش كرده و جسته به سمتش ...اين تلقي من از يك انسان نيست اين توصيف آنچه كه رخ داده‌است حالا مشكل اينجاست كه من اون آدم رو با شعور فرض مي كردم و ديگر اينكه حرف‌هاش منو به اين نتيجه مي‌رسوند كه برداشتم از اون درسته و كارهاش هدفمنده چون ما كه مشكلي با هم نداريم! نتيجه‌اش
... يا ... كه چون مشكلي نداريم ... و ...
اين حلاجي منو به اين سمت سوق نداد كه بگم: هه!
دو تا نشانه بزرگ به من فهموند كه الان در كائنات حال مي كنه و قهقهه مستانه حاكي از طعمه جانانه‌اي است، آدم شكسته‌اي هستم ولي شكست خورده نه، اما اميدوارم به اون ديگه نفهموني كه شعورت از آنچه كه نشون مي‌دي خيلي كمتره.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


چرا

مي‌خواستم آپ كنم، اما اينو ديدم ...

دوست دارم خموش تو باشم
در غيبتي كه دور مي شنوي
صدايم را
اما به لمس ات در نمي آيم ...

چشمانت در پرواز,
و مهربوسه اي بر لبانت
اشباح از روح مني
درتكاملش صعود مي كني
شكلي ديگر مي گيري
مثل يك پروانه ي رويايي,
يك كلمه سودايي ...

دوست دارم خموش تو باشم
هرچند
سوگواريت, آن دور, به پروانه
ناله ي كبوتري بخشد ...

مرا مي شنوي
صدايم نزديك ات نيست ...

بگذار! بيايم و خموش سكوت ات بمانم
ودرخموشي بگويم
كه نور چراغ
وسادگي حلقه دارد ...
تو چون شب
خموش و برج مانند ي
و ستاره سكوتت را مي پذيرد
بي تزوير , دور .

دوست دارم خموش تو باشم

درغيبت ات , چو مرگ ات
دوربمانم , پراز اندوه ...

شادم , شادم كه حقيقت ندارد
اما
يك كلمه
يك لبخند
ميتواند كافي باشد ...

پابلو نرودا

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


اين مسائل حاشيه‌ای

--------------------------------------------------------------------

تماشایی‌ترین تصویر دنیا می‌شوی گاهی

دلم می‌پاشد از هم بس که زیبا میشوی گاهی

حضور گاه‌گاهت بازی خورشید با ابر است

که پنهان میشوی گاهی و پیدا می‌شوی گاهی

...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


شرحلس

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


:((

من گشنمه...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


تراوشات ذهنيم

چشم بندي نيست كه دوستش داري، چشم بندي آن است كه من چشم مي‌بستم بر بدي‌هايت. تو آن نبودي يا بودي مهم نيست ،مهم آن است كه اشتباه كردي  اما من ديگر اشتباه نمي‌كنم.







  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


قانون بقاي درد

درد در بدن من از بين نميره فقط از جايي به جاي ديگري منتقل ميشه!


  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


باز

و سلامتي نعمت بزرگي است...






  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


lustrous

اما تو چيز ديگري ...



  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


هق

خیلی خوشحالم که تونستم خیلی زود بفهمم خوب و بد چیه.خیلی زود بفهمم که نباید الکی خودمو گول بزنم. خوشحالم که فهمیدم اون چیزی که برام عزیزه حتی اگه هزار سال دیگه هم نیاد  صرف انتظارش شیرینه. خوشحالم که بیش از چهل روز نکشید که بیرون کشیدم خودمو از جای غلطی که توش قرار گرفته بودم خوشحالم که تنهام و انتظار وجودی رو می کشم که ویژگی‌هاش هرچند دست نیافتنی اما محرک زندگیمه!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


امروز بودی...

غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."

سهراب سپهری

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


the pain of solitude

برای روزهای نبودنت باید چاره‌ای بیندیشم، امروز نخستینش است...

                                      

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


وسوسه

اول‌: من با اينجا خيلي حال كردم.
بعد: شده راز، حضورت براي من، هستي و تا دل خوش مي كنم به بودنت ، نيستي و تا دلم مي‌گيرد از نبودنت آرام از ميان تنهاييم سرك مي كشي و حضورت آتش مي زند به هيزم‌هاي نم كشيده اشتياقم به زندگي. آنقدر وسوسه‌ مياوري با خود كه گاه بزرگ‌ترين دغدغه‌ام بوسيدن نگاهت است و كمي گپ زدن با تو ... چه مي‌كني با من؟ حواست هست؟ مي‌دانم كه هست. عبور نور از ميان موهايت به سمت صورتم را هم ارزيابي كرده‌اي و مي‌دانم كه اين دلخوشي‌ام نبايد باشد چون تو مي‌خواهي كه من از بودنت نبودنت را پيش‌بيني كنم كه تو هستي اما اين بودن دليل بودنت نيست... اين را خوب فهمانده‌اي به من...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


دو نکته کوتاه

خيلی وقتا ‌ اگر یک چیزی بره توی سر آدم بیرون نمیاد یا حتی ممکنه نرفته باشه، برداشت غلطی باشه که هرگز در صدد درست کردنش نباشیم:

- چرا بعضی از ما فکر می‌کنیم  چشمامون از پشت عینک دودی دیده نمیشن؟ چرا اونجوری زل می زنیم به این و اون از پشتش؟

اون یکیشو نمی‌گم چون الان وقتش نیست که بگم.اما همینو میگم که ازدواج مهمه درست، اما اینقدر هم که نباید بهش فکر کرد...

                                           

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


وقتي خلا منو گرفت...

براي روزهاي تجديد قوا ارزش زيادي قائلم، هيچ‌وقت نشده براشون برنامه ريزي نكنم،هيچ‌وقت نشده به برنامه‌م عمل كنم،هيچ‌وقت نشده پايان اين‌جور روزها از عمل نكردن به برنامه‌م ناراضي باشم، هيچ‌وقت نشده دلم براي اين روزها تنگ شه يا حس كنم  بهشون نياز دارم،  يعني برام از اون موهبت‌هايي هستن كه انتظارشونو نمي‌كشم اما وقتي ميان و ميرن سرشار ميشم از انرژي...
اتاق تكوني اما، جز لاينفك اين روزاست يك جور بررسي عملكرد  ضمني هم هست انگار، مخصوصاً وقتي مي‌فهمي تو دقيقاً هفده تا مانتو داري كه شونزده تاشون نياز به شستن داره... ياد جاهايي كه باشون رفتي... برگه هاي پخش روي ميز ياد امضاهايي كه كردي... كتاباي نصفه نصفه نشان‌گذاري شده...جعبه خالي شيرپاك‌كن ...ياد استرس قبل رفتن ...ياد خستگي برگشتن ...باز آسيتونم تموم شده... گرد روي قفسه، درست جايي كه قرآنمو گذاشتم... تراشيدن مداد پاي تلفن...اووووووووووممممممممممممم بوي مهر و اين مداد ...روزاي خوبيه روزاي تجديد قوا...



  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


حالم بده!

ياسمنگولا گولا گولاي آبي...



  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


چاره ای جز اين ندارم...

زندگی خالی...

سـخـن غیر مـگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام می‌ام نیست به کـس پروایی

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :


آدم بد، آدم خوب

آدم بداخلاق، آدم بدي هم هست؟






  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :