دندون

- ببین راش این نیست که جواب ندی، راش اینه که یه جوری جواب بدی که دیگه جرات نکنه بیاد سراغت!

- نکنه با مام آره؟

 

بعدترنوشت: من 3/4دندون عقلام هست که 5/3ش داغانه! 

 بعدترترنوشت: وای بر من گر تو بهترینشان باشی!

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


زورکی الکی

یه چیز و تنها یه چیز شما رو منحصر به فرد و تک میکنه و اون آزادیتونه. شما آزادین. آزاد، متوجهی؟ آزادین که سلامتیتون رو داغون کنین، آزادین که رگ دستتون رو بزنین، آزادین که از غم عشق هیچ وقت فارغ نشین، آزادین که تو گذشته تون بپوسین، آزادین که قهرمان شین، آزادین که تصمیمات اشتباه بگیرین، آزادین که تو زندگی شکست بخورین یا مرگتون رو تعجیل کنین. حرفم را باور کنین، کتاب تقدیری وجود نداره. فقط چند نشانه روی یک برگه. مقداری اطلاعات. چیزی رو که نمیشه محاسبه کرد، آزادی شماست...

 نمایشنامه: مهمانسرای دو دنیا

 عنوان اصلی: Hotel des Deux Mondes

نوشته: اریک امانوئل اشمیت ، ترجمه: شهلا حائری

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها : کش‌روی


خواسته

چهار پنج تا دختر شونزده هفده ساله خوشگل ملوس که ناشیانه آرایش مختصری کرده باشند و برق و طراوت صورتشون هنوز برقرار باشه ...می‌خوام!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


پايان راه

روشنايی انتهای تونل، قطاری است كه از جهت مخالف می‌آيد.


 رفتم ديدنش، زيبايي دخترونش جاشو به جا افتادگي مردونه داده بود، ازبيداد چشم‌هاش خبري نبود، جذابيت ايده‌آل و قد بلندش، حالا با اون شكم ديگه عادي جلوش مي‌داد، نگاهش در گردش و معذب‌كننده شده بود، صداش اما و لحنش هنوز ساده و كودكانه. از طرز برانداز كردنش معلوم بود تو اين سال ها چه بسيار كسان كه به خود ساييده!!! 
گفت: پير شدي خانم! و از عجول بودنم در پاسخ در سال‌هاي پيش شكايت كهنه‌اي داشت... حالا ديگه به جاي نمره درس سيگنال و سيستم از شركتش مي‌گفت و از اقامت اروپاش و اينكه اين بنزي كه الان سوارشيمو كي خريده... به جاي ماجراهاي كوه‌هايي كه باهاشون نرفتم از مهموني هاي پر تب و نوشيدني‌ها و به جاي دشت هويج از سفر دوبي تعريف كرد.. سيگارشو رو لبش جابجا كرد و گفت: هنوز بچه‌اي دختر! تو بالاخره با من مي‌خواي چي‌كار كني؟؟؟ وقتي بش گفتم: من فقط براي اين‌كه دعوت به شام يك آشناي قديمي رو رد نكرده باشم، اومدم! يك كم ساكت موند و گفت: بعد اين همه سال اومدي بگي نمي‌‌خواي دوست پسرت باشم!!! ازش خواستم نگه داره و البته بعد از يك خداحافظي صميمانه بقيه راه رو پياده اومدم خونه، اين‌بار ديگه بي‌پاسخ گذاشتن تلفناش كار سختي نبود...

بعدترنوشت: اين نوشته صرفاً برگي از خاطرات پاييز هشتاد و شش است و ارزش ترجمه ندارد. دو نقطه هرچي

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


يخ داغ

چقدر نوسان...
چقدر فاصله...
راه بهشت ...
آدم مبهم...
ابهام آدميت...
بهت نگاه...
گذشت تو سري خور...
مستقل از ...
بلي...
بله؟
پاره‌هاي ارتباط خواسته...
كاش روم مي‌شد بخوام از خدا...
يعني هستي؟










  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


صحبت خصوصي عام بات

- از بس كه آن‌گاه بوده‌اي، شايد هرگز نبوده‌اي حتي! در صورت فراموشي نامتجانس از نقطه نظر بي‌مهريِ هست بود كه شد، در حدي فدات شم كه هستي!
- چه‌جوري ميشه به يك نفر گفت كه حد داشته باشه رفتارش؟ چه جوري ميشه به همون يك نفر گفت كه برادر من! كوتا بيا، عادي باش، ول كن! تو اين بلبشو اين خاص بازي‌ها و الكي صميميت نمايي كردنا كمه فقط! به كي به چي قسم من توزيعم يكنواخته، خاص خواه نباش لطفن، تو يكي هم به نوبه خود، بد رو اعصابميا!
- بهانه بهانه كردم كه باشم كنار رينگ رينگ‌هات ، بهانه‌هام كه ته كشيد شكلك درآوردم كه ببينيم... شده‌ام مجموعه‌اي از شكلك‌ها... تو چرا هيچ‌يك نمي‌جذباندت پس؟؟؟؟ امروز به شكلكم گفتي: ا‍ِ !
رن! رن!

بعدترنوشت: حتماً شنيدين كه سیمون دو بوار را با سیمون بولیوار اشتباه گرفته‌اند! قاه قاه بايد اشك ريخت بر ...
بعدترترنوشت: خسته‌ام از دوستي ويژه‌اي كه با قلدري بعضي‌ها مي‌خواهند داشته باشند در وضوح حقيقت كاش چشم به روي آن نبنديم...
بعدترترترنوشت: دلم مي‌خواد فش بدم! پيرامون بعدترنوشت اول:
ثمقث قتثبد ثب باثقص ثصبد  يهبايعهقغث صقخكثقد صجثحخثثدش سقلفيد قغقليثذق سثد قثغ صعثخضب صحثو نتيف صجچگرليمس بليوقثي ثقسه ضصثفصثه ...




  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


آره؟

نیمه هستی...

این اون عکسست که پیش‌پیش (به قول بعضی‌ها) گفتم:

بعدترنوشت: لینک سایت مربوط به عکس همراه عکس هست.

بعدترترنوشت: اون جایی که میخوام برم هم وقتی رفتم می‌گم.

بعدترترترنوشت اولي: یاد سه سال پیش و جشنواره‌ش به خیر... من وقت اخبار جشنواره دنبال کردن و فیلم دیدن و صف تهیه بلیط ایستادن میخوام خببببببببببببببببببببببب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعدترترترنوشت دومي: امروز يك خانمي تو اتوبوس بهم گفت: سلام! شما ... نيستيد؟؟ تو مدرسه...؟

(دقيقاً درست مي‌گفت البته)

گفتم: نه!

(اصلاً حوصلشو نداشتم كه يادم بياره كيم... مثل همه چيز... اين روزها اصلاً حوصله هيچ چيز رو ندارم، گمان نمي‌كردم روزي برسه خودمو انكار كنم... )






  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


 

اين روزها زدست خدا هم فراريم...


عكسي كه مي‌خواستم اينجا آپلود كنم از سايتي بود كه با اكانت خونه فيلتر شده...شايد از محل كار بذارمش اينجا، شايد جامو عوض كنم راستي، يك جاي هيجان‌انگيز دوستي بهم نشون داده كه اي جوووووون!


  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


گزگزگز

من به خدايي تو محتاج و تو از بندگي من بي‌نياز...










  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


گزگز

بيشتر كه مي‌شناسمت، تشنه‌ترت ميشوم، اين چه سري است كه تو اين‌قدر خوبي!!!!!
آرامم مي‌كني با كوچك‌كردن مشكلاتم، اما اگر باشي كه بشنوي... اگر بخواهي كه بشنوي...


بعدترنوشت: تو هنوز فرق بين هست و رفت رو نمي‌دوني؟
بعدترترنوشت: ديوااااااااااااانه شدم ديووووونه!









  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


دل‌پيچه

"مردم به طور کلی ترجیح میدهند بمیرند تا عفو کنند. تا این اندازه سخت است. اگر خداوند به زبان ساده میگفت: من به تو حق انتخاب میدهم، ببخشای یا بمیر! خیلی از مردم میرفتند تا تابوتهایشان را سفارش دهند"

" فکر کردم هیچ کس کامل نیست. فکر کردم باید فقط چشمانت را ببندی، نفس بکشی و زندگی کنی و معمای قلب انسانها را به خودشان واگذار کنی."

زندگي اسرارآميز زنبورها
نوشته سومانك كيد
ترجمه صديقه ابراهيمي(‌فخار)


بعدترنوشت: من در اين حد كه در بند توام آزادم!


  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


توفيق اجباري

- از ريزش جويچه‌هاي پرگو پناه مي‌برم به آرامش جذر سكوتت...
- اين‌كه هستي ولو ناچيز، به تمام بودن‌هاي پرفراواني مي‌چربه، همه لطفش به اينه كه دانايي كه مي‌دانم كه نادانم و مي‌داني كه دانايم كه دانايي و بنياد ناداني نيندازي، با اينكه خيلي برات سادس!
- يه وقتي يه دوستي بهم گفت(حالا نه دقيقاً با اين ادبيات) هرگز از ايده‌آلت كوتاه نيا،  دل به كمتر از اونچه كه برات مهمه نده، خودتو به كمتر راضي نكن، من پيش از اين گفته هم البته همين بود شيوم، اما انگار اين حرف، هميشه بعد از رد كردن يك ساب ايده‌آل بايد يادم بيفته و تاييدم كنه.   ويژگي‌هايي كه برام ارزشند اونقدر مهمند كه اگر كلاس‌ها دو تا باشه: قبول و رد، نبود يكي از فيچرا به تعلق به كلاستر رد  آبجكتي كه بايد كلاسيفاي بشه منجر ميشه، حتي يكي. اين روزا كه حتي يك فيچر هم حضور نداره تكليف روشنه. (يك كم بازشناسي الگو بود اين بخش اما مفهوم رو  بوسيله چيزي كه الان تو ذهن دارم  گفتم )


  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


BD

لحظه به لحظه بيشتر شبيهت مي‌شوم: سرد و خواستني، درست عين بستني!

بعدترنوشت: مي‌بالم به پيله اطرافم، بوي نياز ترا دارد و چشم‌پوشي از همه را...
بعدترترنوشت: همين ما را بس...



  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :