اوریانا فالاچی و حلقه و ...

اوریانا فالاچی خبرنگار مشهور ایتالیایی و روایتگر مهم‌ترین جنگهای تاریخ معاصر که با بسیاری از رهبران بزرگ جهان نیز مصاحبه کرده بود، اگرچه از بسیاری از صحنه های خطرناک جنگی جان سالم به در برد سرانجام در سن 77 سالگی پس از 7 سال جدال با سرطان ، در شهر زادگاهش فلورانس در گذشت.

انقلاب باعث سقوط بسياری از اسطوره ها شد. فالاچی ها يکی از آنها بود. او که زمانی نمونه يک زن جسور چپ به شمار می رفت و جذابيت خود را به ميزان زيادی مديون اين چپگرايی بود بعدها که چپ جذابيت اش را از دست داد و ديگر بازاری نداشت به راست گراييد.

با اينهمه، تصوير بسياری از فالاچی شايد هنوز همان زن جسور دهه هفتادی باشد که در معيارهای آن زمان پيشرو محسوب می شد و سخت جذاب بود (و اين به او اعتماد به نفسی می داد که در عکس های همان دوره اش ديده می شود). ولی او هرگز يک روشنفکر نبود. تفکر او تفکر کليشه ها بود تا تفکر انتقادی.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

و یک خبر خوب(؟) برای ((در حلقه رندان)) ی ها

شعب شعر طنز «در حلقه رندان» بعد از 7 ماه وقفه، از روز يكشنبه، دوم مهرماه، فعاليت خود را از سر مي‌گيرد.

برگزاري اين برنامه پس از نشست بهمن ماه سال گذشته دچار وقفه‌اي شد كه مسئولان دفتر طنز پس از 7 ماه با ايجاد تغييراتي در كيفيت و نحوه برگزاري، از اولين يكشنبه مهرماه دور جديد فعاليت‌هاي آن را از سر مي‌گيرند.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

به این رقابتهاى انتخاب برترين وبلاگها هم یک سری بزنید .هستند وبلاگ هایی که واقعا باید رای داد بهشون .مثال می زنم اما فقط برای این مثال می زنم که کلاس کاری بعضی وبلاگ ها واقعا بالاست و باید دیدشون :الپر/ زن نوشت/ نقطه ته خط / نیک آهنگ(یادداشت های یک تبعیدی عصبانی) و... که صد البته به تایید بنده نیازی ندارند مسلماْ.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


واقعاْ؟

گفتـم صنـم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند

   

ديگر هيچ فرقي نمي كند
آسمان قد پياله باشد يا دريا
حتي اگر پشت در خانه ات يك جفت كفش زنانه هم ببينم
نمي پرسم دستان چه كسي برايت
ياس و انار و كبوتر آورده بود
مي روم حوالي علاقه ي خلوت آن سال ها
مي روم دنبال كسي كه با من تا نور مي آيد
با من تا ستاره
با من تا دربند ، تا دريا
مي روم و ديگر نمي پرسم
سهم من از اين همه سبز كه سرودم چيست
حالا مي توانم لباس هاي سبزم رابيرون بياورم
و سياه بپوشم
مي توانم تمام ستاره هاي سبز را با تفنگ ساچمه اي هدف بگيرم
ديگر نه رد پاي پروانه را دنبال مي كنم
نه رنگين كمان را
همه چيز مال خودت
سه شنبه و دي و انار و كلمه
براي سه شنبه انار دانه كن
تمام روزهاي باران را از آستين آسمانت خشك كن
نام مرا هم در كوچه اي بن بست تنها بکار و برو
حالا يك فنجان قهوه براي خودت بريز
نه انگار صداي گريه اي غريب
از قصه هاي سفيد دختري
آيينه ات را خاموش مي كند
تو قهوه ات را بنوش ...

مريم اسدی

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


گنجشکک

می گن خوش شانسی میاره!

امروز به سمت دانشکده دوان بودم که نا غافل یک چیزه تووووپی از بالا سقوط کرد و خیلی سریع از جلو چشمم نا پدید شد!

-کوش؟ چی بود؟

با اینکه لامسه ام قویه اما چند لحظه به طول انجامید تا بفهمم بر من چه رفته است!!!!

الغرض حسی که شامل خیسی و زبری بود روی گونه ام  رو نوازش می کرد !!!!!

بلادرنگ دستم رو  بردم  سمت صورتم که.....!!!!!!!!!!

مثل مار گزیده ها جیغ ویغ می کردم... چند تا از این جینگیلی های جدیدالورود  (که انگار((فشن شو ))اومده بود)  بودند  از خنده روده بر شدن از حرکاتم اما نمی دونستن چرا و به کدامیییین گناه اینجوری برق گرفته شدم!

بله درست حدس زدید این گنجشکک عزیز (که نمی دونم چی تناول کرده بود) بله رو صورت بنده آره!

اما می گن خوش شانسی میاره!

یعنی میشه؟

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

راستی پاییز  با اوووون هوای باحالش که منو (( عقل رمیده)) می کنه اومد و بوی دفتر نو!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


حالا؟!

می بویم گیسوانت را
تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو.
شانه می زنم موهایت را
تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.
شعر می گویم برای تو
تا کلمات کیف کنند
مست شوند
بمیرند ...

مصطفی مستور


 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


امشب؟

چرا اینگونه به سمت احساسات دوان شدم نمی دونم....(صدای سهیل نفیسی)


می طراود مهتاب می درخشد شبتاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری از ره این سفرم می شکند

نازک آرای تن ساده گلی که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند

دستها می سایم تا دری بگشایم

بر عبث می پایم که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته شان بر سرم می شکند

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


ديشب

تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی

دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی

حضور گاه گاهت بازی خورشید با ابر است؟

که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی

به  ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را

ز ناچاری است گر همصحبت ما می شوی گاهی

دلت صاف است اما با تمام سادگی هایت

به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی

ترا از سرخی سیب غزلهایم گریزی نیست

زنی -مانند حوا- زود اغوا می شوی گاهی!

مهدی عابدی

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


حرکت ملی کنترل ديابت

همیشه تا آن هنگام که برایمان اتفاق نیافتاده، فکر می‌کنیم تنها برای دیگران است. تنها برای دیگران و نه برای ما. آیا می‌دانید از هر 20 ایرانی یک نفر به دیابت مبتلاست و نیمی از این تعداد نمی‌دانند که دیابت دارند؟ می دانید فرق آگاهی برای اقدام به درمان و یا پیشگیری، با عدم آگاهی چیست؟ هر 10 ثانیه یک نفر به دلیل عدم آگاهی از دیابت و روش کنترل آن، جان خود را از دست می دهد. هر 30 ثانیه یک نفر به علت عدم آگاهی از دیابت و روش کنترل آن، پای خود را از دست می دهد و این تنها قسمتی از این تراژدی است...

فرق آگاهی با جهل نسبت به دیابت را می توان در تفاوت میان کشورهایی نظیر ایران با آمریکا جستجو کرد. در آمریکا علی رغم اینکه آمار دیابت 7 برابر کشور ماست، رنجهای ناشی از دیابت به مراتب کمتر است. تنها به دلیل آگاهی، پیش گیری و درمان.

ما از شما در قبال آگاهی که می دهیم هیچ پولی طلب نمی کنیم. این یک بنیاد غیرانتفاعی بین‌المللی برای نجات کسانیست، که نحوه زندگیشان که به نظر خودشان بسیار معمولی است، به تدریج آنها را به ورطه رنج و عذاب و نهایتاً مرگ می کشاند. این برنامه توسط فدراسیون بین‌المللی دیابت هدایت می‌گردد و هدف آن این است که تا سال 2007 ، یک میلیارد نفر از خطرناک بودن دیابت آگاه شوند.

اگر شما و یا نزدیکانتان دیابت دارید، تنها با یک تماس با شماره تلفن‌های: 88677480 - 88785938 - 88677482 (021)، بسته آموزشی رایگان "کنترل آسان دیابت" (به زبان فارسی) به آدرس شما پست خواهد شد.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


دوست خوب من

من دوست زیاد دارم اما زیاد دوست ندارم دوست زیاد داشته باشم چند(؟) تا دوست خوب کافیه.

دکتر علی شریعتی گفته:

تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می کنم تصادف با یکی دو روح خارق العاده یکی دو دل بزرگ یکی دو فهم عظیم و خوب و زیباست! چرا نمی گویم بیشتر؟ بیشتر نیست؛ یکی بیشترین عدد ممکن است دو را برای وزن کلام آوردم و نیست!!

کریستین بوبن در کتاب «غیر منتظره» گفته:

شما دوستانتان را از آنجا تشخیص می دهید که نمی گذارند تنها بمانید؛ کسانی که بی وقفه به تنهایی شما روشنایی می بخشند.

گابریل گارسیا مارکز گفته :

دوست واقعی کسی است که دستهای ترا بگیرد ولی قلب ترا لمس کند.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


ايشيم بله؟

مشهورترين مجري تلویزیون ایران، پناهنده شد؟

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


نرگسنامه

این روزها هر جا که میری صحبت از نرگس و شوکت و نسرینه...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


خرابات مغان

In the tavern of the Magi I see the bright light of Divine
O what a light, such a delight, how can it so brightly shine
Stop showing off to me, O pilgrim of the House of God
In that place you see the house, while I see God’s grand design
Secrets of the divine, for myself I wish to define
This is a mindless design, myself I further misalign
Painful heart, tearful eyes, sigh of the morn, cry of the night
These are the lot of mine, and are favors that Thou assign
Each moment my fantasies, my phantasm of Thee refine
How could I share my visions? With whom open this heart of mine
Fragrance of oriental perfumes do not begin to approach
That aromatic breeze, that life-giving morning sign
Hafiz’s poetic and playful words do not malign
Because I consider him an ardent lover of Thine

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


رنگی رنگی

من اتاقمو رنگ می کنم و بست فریند منو .اطراف منو به رنگ بی رنگی حرفاش و زبونشو به تحریک هیچ و سر هیچ!

دیگه انگار بی اف هاش برا سرگرم کردنش کمند مشغوله شخم زدن تصورات ذهنی دیگران بر ضد من شده و چه بی هویت و چه بچه گانه!

و چه کم میشناسه منو و چه کم اهمیت کاراش برام .هر چند سخت گیری های من  هم برای اون همیشه مضحک بوده اما چرا ادامه دوستی! واقعا چرا؟

کی بیشتر به اون یکی کمک کرده ؟ دل سوزونده؟

اه چه تلخه پست این دفعه ام!

چه تلخی که رنگ می کنی و من رنگ نشدم و تو ترسیدی از بی رنگیم ....

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


مشت علی

از چند ماه پیش که عادت کردم به دراز کشیدن روی تخت و زل زدن به سقف به جای خوابیدن ترک های سقف و طبله هاش حسابی چشم نوازی می کرد تا سادنلی و یه هو هکی  دلم تغییر دکوراسیون خواست البته همیشه دلم می خواد اما حالش نیست .الغرض چشم بد دور دست به کار شدم  و رفتیم پی اوستای بنا که قرعه به نام مشت علی خورد .اومد این پیرمرد ماشالا بلا.مثل فرفره از در ودیوار رفت بالا و کار سقف و ساخت.اما یه شیشه شکوند کلی گچ مالوند به هر چیز منقول و غیر منقول! حتی به موهای من!!

این مشت علی یه چهره جالبی داشت:

قد:۱۶۰

وزن: فکر کنم به زووور ۴۰

میمیک صورت: ماچت کنم؟!! ماچت می کنما!!!

(البته فکر کنم چون یه دندون بالا داشت یکی پایین اینطوری بود)

دستاش بوی خاک باروون خورده می داد و چشاش مثل شکوفه  گیلاس ...سفید با رگه های صورتی!

دلش: (نه از اون لحاظ که با دست پخت من پر شد!) ندیدمش اما اگر یه لحظه بیکار می شد صدای تاپ تاپش بلند بود....

وقتی داشت می رفت بهم گفت:

بابا زندگی و آسووون بگیر!!!

(فکر کنم دونست که من سخت گیرم!)

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


يه هويی

داشتم لینک تو لینک وبگردی می کردم وسط ۱۲ وبی که باز بود صدای موزیک گنگ و مبهمی میومد که نا مانوسانه چشم یار و ناز زلف می پرستید و عزیزوم را خیلی سوزناککککککک (تر از استاد) می نمود... و من یه دقیقه بی حرکت ...

از چیزی می نالید

از چیزی که من به خاطر بودنم می خوامش

ولی موندم سر این که میشه حسی باشه که از کسی بیاد که

منو بخواد به خاطر بودنم ...

از درد فرهاد گفت و

نگفت از راز لیلی

که اگه می گفت هم من از راز لیلی به درد فرهاد می رسیدم...

نه خواستم و نه ناخودآگاه پیش اومد که وب صاحب صدا رو بکاوم .

همه چی این پست تو بهت نوشته شده...خرده مگیرید....

واقعا داشتن هر چیزی لیاقت می خواد؟

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


دانشجوی فوق تخصص

یه مطلب حجیم نوشتم اما نذاشتم مخلص کلام:

داشتن هر چیزی لیاقت می خواد.

مناسبت عکس و باغ فردوسیا می دونن .مگه نه؟

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


ضد حال

بعد از چهار سال با مدتی پشت باد خوردن و بیکاری (  بعلت بیماری استاد و مدیر عامل ) و البته تعطیلات و فراغت از تحصیل!!!! بر آن شدم که به یاد دوران خوش لیسانس که بازار وبلاگ داغیده بود یک کمی روز نوشتامو( که تو  حاشیه کتاب های پردازش سیگنال و تصویر و شبکه عصبی تراوش می شد) اینجا بذارم که نا غافل تیر اجل سر رسید!

۲۴ ساعت نگذشت که امروز بهم کار سترگ تدوین یک مقاله تحمیل شد! اونم شبکه عصبی!!!

از جویندگان هویت که در کامنت ها هم رد پای مشغولیت ذهنی شون به چشم میخوره خواهشمندم اگر کنجکاویشون ارزش وقت گذاشتن داره.کمک!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :


هو

اول باید بگم:

سلام

و چرا نوشتن اینجا رو شروع کردم...

اما نمی گم.

علی الحساب اینو داشته باشید:

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :