آخيش!

... ما فریاد می کشیم:((دیدی؟ دیدی که همین خرده مصائب حقیر که تو آن‌ها را هیچ می انگاشتی، همه چیز بود و بسیار هم تعیین کننده و سر نوشت ساز بود؟ دیدی؟)) و به کل فراموش می کنیم که این ما بودیم که از هیچ،مصیبت ساختیم،این ما بودیم که بی اراده با جریان رفتیم... همچون انسانی که اراده‌ی معطوف به قدرت دارد و قدرت معطوف به تعقل و عاطفه، و تعقل و عاطفه‌ی نگران آینده...

نادر ابراهیمی

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


روز بد، روز خوب، دوستی عجيب دوست داشتنی

امروز به یک حجم عظیم حماقت که در لایه های نه چندان درونی یک آدم اونهم به تنهایی جمع شده بود برخوردم، خواستم شرح ماجرا بدم که بهترینی گفت: ارزششو داره؟ دیدم نه، واقعاْ نه.حیف واژه‌ها که نه، حیف همه سخت گیری های من خوان‌‌ها!

-----------------------------------------------------------------------------

عجیب دوست داشتنی... شده حس کنید بعضی‌ها چقدر دوست داشتنی‌اند؟ عجیب دوست داشتنی! این که گفتم بعضی ها مثل اون کلام دکتر شریعتی * ، برای وزن کلام شده بعضی ها وگرنه می دونید که یکی بیشتر نیست!

* دکتر شریعتی: تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد، آرزو می کنم، تصادف با یکی دو روح خارق‌العاده،یکی دو دل بزرگ، یکی دو فهم عظیم و خوب و زیباست! نمی گویم بیشتر،بیشتر نیست، یکی بیشترین عدد ممکن است، دو را برای وزن کلام آوردم و نیست!!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


Hope

         هرچند ما بدیم تو ما را بدان مگیر!

                 

با کمی دگرگونی!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


هيچ می دانی

گاهی برای کودکی می نویسم که قرار است بعدها فرزندم باشد، شاید آن وقت سرگردانی زندگی مجال تراوش درونیاتم را بکاهد. این بخشی از یکی از آن‌هاست:

به شنیدن واژه‌ای دل خوش نکن کودکم ! واژه‌ها تنها در ذهن عده‌ی اندکی است که معنای حقیقی خود را دارند وگرنه اسباب گذران اوقاتند به شدت!

تو بزرگ‌تر می شوی و می‌فهمی دلخوش کنک‌ها همانقدر کوچکند که حتی تو روز تولدت نبودی!

هرگز از دیدن تمنایی هر‌چند گریزان و دزدکی به خیالی نپرداز!

 هرگز به روی آن‌چه روشن‌تر از حقیقت است چشم نبند، می دانم لجوجی به مادرت می‌مانی، این شباهت مرا به هدایتت استوارتر می‌سازد،چشمانت را باز کن! باز باز...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


دل ريش

ـ خب جوون من برم که سرم ترکید از درد!

ـ دوستم دندونش درد می کرد کشیدش...

ـ سرتو بکش از رو...

ـ ...

ـ اگه نذاشتمش تو وبلاگ!

ـ ...( سکوت نیست ، قابل پخش نیست!)

ـ دیدی گذاشتم؟

ـ اه حال نمیده که اینجوری. مثل خوردن ویسکی بدون پسته!

ـ ...( این سکوته ولی)

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


کمی تا قسمتی آرام

دو چیز انتها ندارد : حماقت انسانها و پهنه‌ی کهکشانها که البته در مورد کهکشانها مطمئن نیستم!

آلبرت انشتین

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


دور وقتی نزديک ، نزديک وقتی دور!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


اينقدر؟؟؟

- سلام.من یک عالمه حرف دارم،می دونی که با هم که حرف میزنیم فقط من حرف می زنم.

تو

یا گوش می دی

یا وانمود می کنی گوش می دی

یا گاهی می نویسی که فکر کنم گوش می دی.

می دو نی که می تونم و نمی خوام.

می دونی؟

نه ...

راستی نشستم رو عینکم .حالا وقتی می زنمش میشم بمب خنده!

می دونم دیگه بسه از یه طرف باید از اینجا برم.

 راستی ... 

راستی... تازه...

راستی ... ... ... آها یادم اومد ...

گوش می دی؟ می بینی؟ الو؟

ـ ...(اینجا سه نقطه یعنی سکوووووووووت! باور کن!)

 به اندازه کافی واضح بود؟

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


خدا را زین مـعـما پرده بردار

من دست از ایهام و ابهام بر می دارم اما قول نمی دهم ابهامات و ایهاماتم بر طرف شه! F1

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


سه راهی يا بيشتر

ـ ...

ـ سلام ، خوبید؟ منم خوبم ،مرسی!

ـ آخه چرا همیشه نباید اونی که باید؟

ـ حلالم کن!!!

ـ ؟...؟

ـ بگو اون چیزی که تو سرته!

ـ تو سرم که نه اما تو دلم چیزیه که نباید و...سلام!

--------------------------------------------------------------

به دلایل مختلف ( یا یکی) مبهمم و تلخ و سر در گم ، نوشته های آنلاینمم  همینطور!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


تا هميشه

قبل از برای ، برای رسیدن به، از خیلی دور دور هم،معلوم بود که نمی شود رفت و رفت!

و منی نمانده بود که آمد و حالا هم که آمد آمد ، ماند را ربود!

به آمد و رفت ،چنگی به دل زدن نیست دلیلش که من مانده ام و یاد همه یادها!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


رويا

مـکـن ز غصه شکایت که در طریق طلب      بـه راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

-خیلی سخته...

- نه،  خیلی سخت میگیری.

-برف تنها راهیه که برام مونده.

-نه، این همه راه. چه فایده داره تو خلوت.

-چرا اینقدر کشیده می شم؟

-من برم بمیرم.شب به خیر!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :


آنچه بر سخت گير گذشت

راستش دوتا break گذاشتم تا فرصتی برای interpolation تک تک وقایعی که بر سر سلامتی بنده آمد بیابم که به واقع انگار فراریم از بیان جزییات.

الغرض عصری بود و من از پنجره اتاقم ،برفی نشسته بر زمین دیدم و خواهشی ناگهانی به سمت حیاطم خواند!!! با T-shirt ( به علت گرمای خانه من بیش از این تنم نبود) پریدم وسط برفا!!

خلاصه زندگی زیبا بود تا نیمه شب که ناگهان خواب دیدم دارند با تبر مرا به دو نیم می کنند و با جیییغ و داد بیدار شدم مامان و بابا  شروع به عملیات درد زدایی کردند اما مگه میشد به من دست زد ...

کلیه عضلات پشت بدنم از گردن به پایین گرفته بود ... ماکسیمم عضلات درگیر عضلات تنفسی بود که من الان به تک تکشون عشق می ورزم... یعنی من نفس که می کشیدم جیغ هم می زدم...

 کله سحر پس از جیغ های ۵۰ تا بر دقیقه، بیمارستان:

-اسپاسم شدید عضلانی: تزریق عضلانی شل کننده عضلات، کرتن برای ماسک علایم،مسکن وریدی!

هه هه! یعنی فکر می کنید خوب شدم؟؟؟!!!

مراجعه به پزشک: ۱۴ تا!

مسکن : غیر از مرفین گمونم همه رو امتحان کردند جواب نداد...

خلاصه بعد از یک هفته بیدارباش شبانه روزی بعد از اینکه بالاخره فهمیده بودم در چه موقعیتی درد کمتری حس می کنم یک نوع خاص مسکن (عمراْ نمی گم نوعشو!!) جواب داد و من بعد از یک هفته بدون جیغ کمی خوابیدم، دوش آب گرم(جوش!) هم بسیار مفید بود و کیسه آب گرم و البته هیچ کدام از پماد های مسکن فایده نداشت چون درد عمقی تر از این برنامه ها بود...

زندگی کم کم داشت دوباره زیبا میشد که من به یک تولد دعوت شدم و اصرار ۱۲۵۸۷۴ قسمی که نیای نمیشه و... خب روحیه  داغون مرا کشوند به جشن و چون اصولاْ پس از پخش موزیک بنده به هیچ عنوان نمی تونم بشینم و البته نزده هم بله... دلی از حرکات موزون درآوردیم و به به !!

نیمه شب دوباره همان آش و.... خلاصه درد کم رنگ شد پس از ۳۶ ساعت...

چیه گمون کردید بهبودی حاصل شد؟؟؟؟

عصر روز ۸ ام حس کردم کمی تا قسمتی هوا نیست...تنگی نفس!!! واااای حرف هم نمی تونستم بزنم، غذا نمی تونستم بخورم، از ترس خفگی خوابمم نمی برد...شروع به مراجعه به بیمارستان ،روزی چند تا پزشک، روزی چندین تا اورژانس و درمانگاه که اوفففففف!

انجام کلیه عملیات تشخیصی: عکس، آزمایش(۱۵۸۷۴تا بیماری چک شد)

تجویز:

کرتن

کرتن

کرتن

... همه وریدی و سرم!

به یکی از اینها حساسیت داشتم، شک زیر سرم، من و تخت و پایه سرم و اون خانم پرستاره می لرزیدیم ، من تو اون وضع یک نگاهی به اطراف انداختم که ببینم اگه حالم بدتر شد چیزی دارن برای احیا که دیدم جز یک پوستر چیزی نیست، هیچ تجهیزاتی نبود گمونم باید به ۱۱۵ زنگ می زدن تا بیاد از اون درمانگاه ببرنم!!

پس از چندی رفیق پزشکی راهنمای من شد در جهت مراجعه به قشر فهمیده تری از اطبا که:

به من گفتند:  استرس ناشی از یک هفته درد شدیدی  که بر من گذشته به صورت احساس تنگی نفس ظاهر شد چون انگار همه سیستمم از یک آدم نرمال هم نرمال تر بوده حتی اشباع اکسیژن خونم از دکتره بیشتر بود!!

تجویز:آرام بخش و من با خوردن دارو: تپ تا ۲۴ ساعت. از کار ننشستم و یک چند جایی دکتر رفتم باز.

 اما اوضاع بهتر شده بود ...

آخرین پزشکی که رفتم در هر زمینه ای فوق تخصص داشت از زمان تولد پدرشم که حساب می کردی نمی شد این همه مراحل رو گذروند! اما حرف نداشت!

پس از کلیspirometry و سنجش میزان اشباع اکسیژن خون و چک دیافراگ و قلب و معده و کلیه و صفرا و...خلاصه همه احشا داخلی،

بهم گفت:

  تو مرض داری بچه پررو مریض نیستی! دارو هم بهم قطره اشک مصنوعی داد !!!!!! به مامانمم گفت:... بده از شرش راحت شی!

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :