Break2

برهنگی بیماری عصر ماست. اما تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری بد نیست اگر اندیشه تو در اینباره مال ده سال پیش باشد مال دوران پوشیدگی است نترس.این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.

بخشی از:نامه چاپلین به دخترش در شب نوئل

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥
تگ ها :


Break

روی لینک ها تامل بفرمایید.یک چیزی جالب ناک ظاهر میشود! من که خیلی خوشم اومد.معرفی این چیز جالب ناک از

Pink Dream

بود.مرسی از این اطلاع رسانی.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥
تگ ها :


تاوان!

در وبلاگ سیاوشون مطلبی آمده که به نوعی درگیری ذهنی من نیزبوده که البته لینکی است به نوشته خارپشت . بی شک خالی از شور نیست.

 دوره‌ی آخر زمان: دیالوگ با یک خارپشت!

خارپشت: «باید خیلی سخت باشد که آدم روزی بفهمد همه زندگی آدمی نیست که او همه زندگیش است. یک جورهایی آدم احساس بدبختی و عجز می‌کند و... احساس زیان‌دیده‌گی وقتی که می‌فهمد طرفش گوشه‌هایی از ذهن و احساسش را پر کرده است از کسی دیگر یا حتی چیزی دیگر، کسی یا چیزی خصوصی برای لذتهای شخصی گهگاهی یا همیشگی‌‌اش.

آدم پیش خودش فکر می‌کند پس من هم جزئی هستم مثل دیگر اجزای زندگیش، گیرم که حالا کمی مهمتر و بزرگتر طوری که جای بیشتری اشغال می‌کنم و وقتی قرار بر بدبینی باشد، تا تهش می‌روی و فکر می‌کنی احتمالا قابل تعویض هم هستی وقتی‌که دیگر همان جزئی نباشی که باید باشی، شاید عوضت کند، شاید هم از سر خاطرات نوستالژیک بگذارد بمانی گوشه‌های تاریک و کم رفت و آمد ذهنش و خاک بخوری برای خودت، همینطور بدون استفاده.

هیچ کارش هم نمی‌شود کرد انگار، مساله بغرنج‌تر از این حرفهاست، تراژیک است اصلا. آدم از یک طرف می‌خواهد کسی را انتخاب کند که پتانسیل رابطه‌ای تمام و کمال را داشته باشد، به قول خودش رابطه‌ای perfect، جوری که او همه زندگی تو باشد و بالعکس، فکر می‌کنی چنین رابطه‌ای ارزش هرکاری را دارد و بعد... زمان می‌گذرد، یکدفعه نگاه می‌کنی به خودت و او، می‌بینی انگار یک چیزهایی جابجا شده است، احساست، رفتارت، نگاهت یا احساسش، رفتارش، نگاهش، چه فرقی می‌کند، مهم اینست که مثل قبل نیست، پیش خودت فکر می‌کنی قبل یعنی کی و در کمال بهت‌زده‌گی می‌بینی حتی به یاد هم نمی‌آوری، اما تغییر کرده است، جایگاهش، جایگاهت انگار جابجا شده است.

خیلی که آدم باشی و عقل‌رس، می‌نشینی کلاهت را قاضی می‌کنی ببینی کی، کجا، چگونه و بازهم هیچ به یاد نمی‌آوری، جزئیات همه ناپدید شده‌اند و جز کلیاتی بی‌معنا و کلیشه‌ای هیچ چیز باقی نمانده است، تقصیر هیچ‌کس هم نیست، می‌دانی، زمان جانور طماعی است، گاهی همه جزئیات را برای خودش برمی‌دارد.»

من، سیاوشون: «خارپشت عزیز، حتا در Perfect ترین رابطه‌ها هم نباید فردیت آدم‌های حاضر در رابطه نادیده گرفته شود. لابد این جمله را شنیده‌ای از خیلی‌ها که "تنهایی‌ام را آن‌قدر دوست دارم که حاضر نیستم آن را به هیچ رابطه‌ی دوطرفه‌ای بفروشم."، من اما می‌گویم که اصلا چرا باید شکل گرفتن یک رابطه را با از بین رفتن تنهایی‌ها، حریم‌های خصوصی و حتا فردیت آدم‌های آن رابطه معادل فرض کرد؟ چرا در جامعه‌ی سنت‌زده‌ی ما، "متعهد" بودن را با "تحت سلطه‌ی خود در آوردن" اشتباه می‌گیریم؟ آیا کسی که حاضر شده تا رابطه‌ای را حتا در کامل‌ترین شکل خود تجربه کند، دیگر حق ندارد که هیچ حریم خصوصی‌، هیچ تنهایی و هیچ فردیتی برای خود متصور شود و باید همه‌ی این‌ها را در همراهی که انتخاب کرده ذوب کند؟ آیا باید بگذرد از تمام دوستی‌ها و معاشرت‌هایی که قبل از این رابطه داشته یا بعد از این رابطه امکان تجربه کردن آن‌ها را پیدا می‌کند؟ به بهانه‌ی تعهد؟ به بهانه‌ی اینکه طرف مقابلش را ممکن است خوش نیاید؟ در این صورت آیا شکوه رابطه‌ای را که می‌تواند هر روز، هم خودش را تازه‌تر کند و هم صاحبانش را بالا و بالاتر ببرد، نفروخته‌ایم به خودخواهی‌ها و انحصارطلبی‌هایی که از جنس بلندپروازی و کمال‌طلبی نیستند؟

می‌دانی، من می‌گویم که اساس یک رابطه‌ی کامل (یا به قول تو، Perfect) را دو چیز تشکیل می‌دهد: یکی "صداقت" و دیگری "ایمان" به درستی انتخاب. اگر رابطه‌ای بر این دو تا استوار باشد، آن‌وقت دیگر دلیلی ندارد که آن‌چنان بر دنیای طرف مقابل‌مان سخت بگیریم که جرات نداشته باشد تا به‌جز ما هیچ بخشی از ذهن و احساسش را به چیزی، کاری، یا آدمی دیگر اختصاص دهد، مبادا که ذهن بدبین ما دچار شک شود. و البته دیگر دلیلی ندارد که دو طرف ِ یک رابطه به جای اینکه بال پرواز هم باشند، زنجیر باشند بر پای هم‌دیگر و مزه‌ی هر تجربه‌ای را با شک‌های بدبینانه و بیمارگونه، در کام هم تلخ کنند. اصلا آیا محدود بودن و مدام نگران بودن به‌خاطر اینکه "مبادا از حدودی که شریکم برای من تعیین کرده، پا را فراتر بگذارم"، با آن کامل بودنی که تو در جست‌وجویش هستی در تناقض نیست؟

می‌شود یک رابطه‌ی کامل را تجربه کرد اما طعم منحصربه‌فرد تنهایی‌های قبل از رابطه را هم حفظ کرد، می‌شود یک رابطه‌ی کامل را تجربه کرد اما به فردیت و حریم خصوصی طرف مقابل هم احترام گذشت، می‌شود یک رابطه‌ی کامل را تجربه کرد اما به‌جای خودخواهی‌ها و انحصارطلبی‌ها، بلندپرواز بود و به پیشرفت کردن و بالاتر رفتن ِ طرف مقابل فکر کرد، اگر و تنها اگر که "صداقت" باشد و البته اگر که "ایمان" داشته باشیم.»
...........................................................................................
و اما کامنت هایی که در زیر این مطلب آمده است:
سیاوشون عزیز و مهربان، به نظرم مرزش (مرز بین آن مساله تراژیکی که من میگویم با دنیای سرشار از صلح و صفا و مسالمتی که تو ترسیم می کنی) خیلی باریک تر از اینهاست که در نظر اول به چشم می اید. مثل مرزهای باریکی که بین تنگ نظری و مشکل پسندی وجود دارد یا بین تکبر و غروز. مرزی انقدر باریک که ادمهای معمولی و گوشت و پوست و خون داری مثل من مدام گمش می کنند.
منهم البته موافقم که لازم نیست یک رابطه ایده آل با نابود کردن هرنوع تنهایی و حریم خصوصی دو طرف همراه شود. آنها هم البته جای خود را دارند اما...بحث بر سر جایگاه همیشه نااستوار ماست. بحث بر سر تردید است. شک در مورد اینکه آیا او با خودش روراست است؟ هیچ کس به طرف مقابل یک رابطه ایده ال دروغ نمی گوید مگر آنکه قبلش به خودش دروغ گفته باشد. و همیشه این تردید با ما هست که او نه با من، بلکه با خودش چقدر روراست است.
خیلی وقت است که عمیقا اعتقاد دارم که تنها فضیلت اخلاقی صداقت با خود است (نه حتی با دیگران) و بزرگرترین رذالت اخلاقی ریاست آن هم باز با خود. اما واقعا چقدر ما ادمهای واقعی با همه ضعفهای واقعیمان تحمل صداقت را داریم با ان وضوح کور کننده اش.چقدر واقعا؟
بحث من خیلی ساده و سرراست این است: ما زمانی که "تصور می کنیم" وارد یک ارتباط متقابل perfect با یک نفر دیگر شده ایم، "احساس می کنیم" که او بخش مهمی از زندگی ماست و بالعکس. یعنی اگر این بخش به هر نحوی از زندگی ما کم شود زندگی انقدر ناقص و بی سر و ته می شود که تحملش کار هر کسی نیست. و بعد...زمان می گذرد. همان جانور طماع که هر لحظه بخشی از آن جز مهم را برای خودش کش می رود، بخشهایی کوچک و پیش پا افتاده، جوری که ما اصلا متوجه نشویم، اما...زمانی می رسد که آن بخش مهم دیگر اهمیت سابق را ندارد، آب رفته است انگار، آنقدر که حالا به راحتی می تواند حذف یا تعویض شود. فکر می کنیم به روزی که اینگونه نبود، به همان زمانی که "احساس می کردیم" اما...حتی به یاد هم نمی آوریم آن زمان دقیقا چه زمانی بود، آیا اصلا چنین زمانی بود؟
 سخت گیر:
نشد(به بهانه بيماری) که خوب بينديشم و بنويسم که حس می کنم در لحظه که بنويسم می شود همانهايی که شب گويی کرده ام .اما چيزی که فکر می کنم ناديده گرفته می شود تغييراتيست که طرفين يک رابطه بواسطه آن رابطه پذيرايند و اين همان تاوانی است که به بدترين نام تاوان می خوانمش . حضور همان قدر که کمک به جابجا شدنت می کند عدم حضور هم بايد لااقل قدری بلرزاندت که به ياد حضور باشی و کلکسيون حس های جابه جا شده ات.
تغییری که آدمی را به سمتی می کشد که گاهی فرسنگ ها دورتر هم به یادپشت سرگذاشته ها نمی افتد آیا دلیلی بیش از یک دوست داشتن لازم دارد؟
تفاوت با آنچه هستی را نمی گویم که آن گذراست ،تفاوت در ریزه کاریهای قیود افعال را می گویم که همه می دانیم ساده که نیست گاهی غیر ممکن است اما ارزش حفظ رابطه ای که به تو شوق می دهد را که دارد!
شما هم بگید.
-------------------------------------------------
بعد تر نوشتم:
در پست بعدی تفاوت مرض و مریضی رو مطرح می کنم: غیبت ۱۵ روزه!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥
تگ ها :


ذات بی نياز

((و اگر هر درخت روی زمین قلم شود و آب هفت دریا به اضافه هفت دریای دیگر مرکب گردد، باز نگارش کلمات خدا ناتمام بماند که همانا خدا را اقتدار و حکمت( بی پایان) است.

خلقت و بعثت همه شما جز مثل یک تن واحد نیست که همانا خدا (به یک لحظه) شنوا و بینا (به احوال خلق بی نهایت ) است.

آیا ای رسول ندیدی که خدا شب را در روز و روز را در شب داخل کند و خورشید و ماه را مسخر ساخته که هر یک تا وقت معینی( و به نظم ثابت مخصوصی) گردش کنند؟و نمی دانید که خدا به هر چه از نیک و بد می کنید آگاه است.

این قدرت کامل بدین سبب است که خدای یکتا حق مطلق و آنچه به جز او به خدایی می خوانید همه باطل محض است و تنها خدا بلند مرتبه و بزرگوار است.

نمی بینی که چگونه کشتی به دریا به لطف و احسان خدا سیر می کند تا به شما بعضی آیات قدرتش را بنمایاند که همانا در این کار آیات عجایب حکمت های خدا البته بر هر شخص صبور در بلا و شکرگزار در نعمت پدیدار است.

و هرگاه که موجی مانند کوه ها آن ها را فراگیرد، در آن حال خدا را با عقیده پاک واخلاص کامل می خوانند و چون باز به ساحل نجاتشان رسانید بعضی بر قصد باقی مانند و آیات ما را انکار نمی کند جز آنکس که غدار و کافر است.

ای مردم از خدا بترسید و بیندیشید از آن روزی که نه هیچ پدری را به جای فرزند و نه هیچ فرزندی را به جای پدر پاداش و کیفر کنند البته وعده خدا حق و حتمی است پس زنهار شما را زندگانی دنیا فریب ندهد و از عقاب خدا شیطان به عفو و کرمش سخت مغرورتان نگرداند.

همانا علم ساعت نزد خداست و او باران را فرو بارد و او آنچه از نر و ماده و زشت و زیبا که در رحمهای آبستن است می داند و هیچکس نمی داند که فردا چه خواهد کرد و هیچکس نمی داند که به کدام سرزمین مرگش فرا می رسد. پس تنها خدا به همه چیز خلایق دانا و بر کلیه اسرار و دقایق عالم آگاه است.))

سوره لقمان آیه ۲۶ تا آخر

-----------------------------------------------------------------------------------

بعدتر نوشتم: برای جا به جایی مرزهای علم پزشکی هم که شده وقتی دوباره تونستم بشینم پای کامپیوتر و فهمیدم عنوان بیماریم چیه، علایم و عنوانشو خواهم آورد.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥
تگ ها :


one sided

و سلامتی نعمت بزرگی است!

به محض اینکه از حالت ((یه وری ))  کاملاْ در اومدم میام خدمتتون.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥
تگ ها :


وقتی یکی از رفقا از سفر مياد

 هیچ کس جز یک نفر که دمش خیلی گرمه ازم نپرسید چرا آپ نمی کنی.باشه اینه رسمش .اصلاْ حالا که اینطوره اول یک جمله راجع به اون عزیز می گم:

تازگی تو نگاش به زندگی موج می زنه.

-----------------------------------------------------------------------------------

از این مکالمه ها  خوشم اومده همینطوری الکی.

ـ چطططوری؟

ـ ممنون،شما خوبید؟

ـ من بد نیستم ، اما اونایی که باهام جمع بستی رو نمی دونم!

ـ ... .

-------------------------------------------------------------------------------------

راستی حالا که دوباره به عنوان فکر می کنم ، این رو مناسب تر می دونم:

وقتی یکی از رفقا به سفر میاد!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ دی ۱۳۸٥
تگ ها :


۲+۵ نکته

راستش اول باید بگم که ممنون از جناب ارسلان که دعوتم کردند به این بازی یا...

نکته اول رو میگم تا کل قضیه روشنتر شه:

۱ـمن به شدت آدم برون گرایی هستم و جدای این مساله اصولاْ احساس می کنم تمام اطرافیانم و غیر اطرافیانم باید همه چیز من رو بدونند تا من حس کنم تو فضای آشنایی جاری شدم!

 پس من تقریباْ نکته ای ندارم که کسی ندونه اما چند تا چیز طی محاوره ای که داشتم  یادم اومد:

۲ـمن عاشق لاک زدنم ،شده روزی چند بار با استون بیفتم به جون ناخنام که لاکشونو پاک کنم و دوباره بزنم و استون به ناخنم صدمه هم بزنه اما لاک رو نمیشه حذف کرد.

۳ـ وقتی کودکی بیش نبودم ،موقع نماز مامان بابا ،کمین می نشستم و در فرصت مناسب مهر رو از سجادشون حین نماز کش می رفتم ، آی لذتی داشت!

۴ـ آخ آخ یک چیز تووووووووپ من از دروغ متنفرم ، یعنی اگه بهم دروغ بگن عصبی می شم و می خوام دروغگو رو خفه کنم ،حقیقتش اینه که خودم به شدت سعی می کنم دروغ نگم. اما نکته که این نبود ،این پیش زمینش بود ،حال اصل مطلب:

با اینکه می دونم غیبت بده(البته اگر از من غیبت کنن که خیلی بدتره) بعضی وقتا لازم می دونم غیبت کنم ،یعنی حق طرف می دونم که ازش غیبت شه ، غیر از این بعضی وقتا، اکثر وقتا از غیبت لذت می برم!

۵ـ به به ! این  که معرکه است! من عاشق دزدی ام!! نه نه! اشتباه نکنید! اون مثل غیبت هنوز دست یافتنی نشده! اما دزدی و طرح ریزی برای دزدی از جواهر فروشی های کار درست و موزه ، هیجان انگیز ترین تخیل منه! فیلم هایی که در این رابطه هستند رو چندین بار دیدم و لذتی بردم ها! 

۶ـ اینم مازاد می نویسم چون انگار همه علایقم رو نوشتم این جا موند: من عاشق خریدم و از اون بیشتر گشت وگذار بی هدف تو مراکز خرید!

۷ـ به جان خودم نمیشه اینو نگم، لج بازم! همین.چشه مگه؟ این همه آدم عیب و ایراد دارن ، اینم عیب من. البته که من حس نمی کنم عیب باشه!

آقای ارسلان باز هم ممنون.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ دی ۱۳۸٥
تگ ها :


Merry

به دور از هرگونه جبهه گیری ذهنی تا حالا به این موضوع فکر کردید که ما برای مراسم مذهبی عزاداری دسته و شکوه و عظمت داریم که محترم،درست و به جاست

اما

برای عید( حالا از نوع مذهبی هم حتی) و شادی (حتی به دلیل مذهبی) نه. انگار غم اجباریه،انگار کارناوال شادی یه جورایی نشانه بی ایمانیه.

البته قدمت داریم در زمینه شادی فقط قدمت، یعنی از شادی هایی که حتی برای تغییر فصل بوده الان یک اسم لااقل هست که بدونیم قدمت داریم .چرا ما برای شادی بهانه هم که داشته باشیم ابراز عمومیش مثل مراسم عاشورا عملی نیست؟ تا حالا بهش فکر نشده!؟ یا اصولاْ عیبه؟

-------------------------------------------------------------------------------

تولد مسیح مبارک!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥
تگ ها :