ما کاشفان کوچههای بن بستیم
حرفهای خستهای داریم
این بار پیامبری بفرست
که تنها گوش کند...
گروس عبدالملکیان
بعدترنوشت: هین! سخن تازه بگو، تا دو جهان تازه شود ...
من که بار و بندیلمو جمع کردم رفتم یک جای دیگر شروع کردم به چرت نگاری اما برای اونایی که مو بر سر آدم نمیذارن از سو تفاهم میذارم این نوشته رواینجا از اینجا:
تفاوت آب و سراب، نه اینکه مثل تفاوت خوب و بد باشه، نیست؛ اما درک نکردن این تفاوت یا در واقع فقط مشغول شدن با شباهتهای آب و سراب که لزومن وجود هم ندارند و فقط میخواهیم که باشند، به سادگی سراب رو آب جلوه میده، جوری باورنکردنی هم به دردسر اندازه.
اندیشیدن به این اشتباه، حداقل برای من که بسیار مرتکبش میشم، لازمه و ناکافی و هر چه بیشتر بیاندیشم، کمتر میفهمم چراکه گمان میکنم مساله از جنس شناخت بیرونیست و فقط به من و درونم مربوط نیست. مادامی که به مقابله با غرورم در پرسیدن از چند وچون ماهیت همهی آبنماهای اطراف، یا کاهش خوشبینیم در برخورد با آنها، نپردازم؛ آب و سراب قابل تفکیکم نیست و ناگزیرم از باور حماقتم پس از درک کامل سرابی که آب انگاشته شده بوده است!
بعدترنوشت: من اشتباه میکنم، پس هستم.
دستم را بستهاند؛ دستم را با دستبند از پشت بستهاند.
بعدترنوشت: اگر فرهنگ ندارید، دست کم آزاده باشید.
من گیج شدم؛ یعنی کسایی که نمیتونن برن بهشت، درسم نباید بخونن؟
نشسته بودم توی ماشین. ترافیک بود. چراغ قرمز بود. چراغ قرمز طولانی بود. بعد من مثل یک خسته آدمی که هیچ کاری ندارد پشت چراغ قرمز، زل زده بودم به ماشین کناری. یک دختر و پسری همسن و سالم توی ماشین بودند. دختر پر شالش را باز کرده بود و از من بپرسید سورچرانی خوبی بود گردنش. لم داده بود و پسر هم با تقریب خوبی دستش روی دست دختر روی دنده بود که خب این ها البته در دید من نبود ولی به ضرس قاطع داشت اتفاق می افتاد چون من لبخند های آدمی که قلقلکش می آید را می دیدم که توی صورت دختر محو و پیدا می شد. بعد یک چیزی گفت پسر، دختر هیجان زده شد. مثلن جمله ش این بود راستی فلان چیز چی شد؟ که این جا دختر یادش آمد چه ماجرای مهیجی را برای پسر تعریف نکرده، برایتان بگویم که دو تا چراغ قرمز صد و نود و نه ثانیه ای، دختر نیم خیز نشسته بود و با آب و تاب برای پسر یک ماجرایی را تعریف می کرد. من چه کار می کردم؟ من داشتم دست هاش را تماشا می کردم. هی دست هاش را تکان می داد و حرف می زد. هی دست هاش را تکان می داد. هی حرف می زد... بعد خب آخر حرفم را بگویم؟ دلم خواست من هم می نشستم همه ی چیزهایی که این روزها به سرم می رود را در حالی که دست هام را تکان می دهم، برای یکی که ممکن است هر لحظه حرفم را قطع کند و از آن به بعد ببوسدم، تعریف کنم. یک هو دیدم چقدر توی زندگی م یکی را ندارم که بخواهد به حرف هایم در حالی که هی دست هام را تکان می دهم، گوش کند. نه که ندارم. منظورم را می فهمید دیگر. اتفاقن بیشتر از هر وقتی آدم هایی توی زندگی م هستند که می پرسند چه خبر؟ اما خب خودتان می دانید که خبر هست تا خبر... چه خبر هست تا چه خبر. فرق می کند تاریکی با تاریکی. چه خبر با چه خبر... که مجبورم بلافاصله بعد از این جملات این را بنویسم که خوبی این جای زندگی من اصلن همین است که چنین کسی تویش نیست. این ویژگی رسوا کننده ی پارادوکسیکال خوبی ست چون اگر بود همه چیز به طرز گهی سخت تر بود اما من که لااقل در حد یک پاراگراف می توانم بنویسم دلم پشت آن چراغ قرمز یکی را خواست که بپرسد فلان موضوع چی شد و من دست هام را تکان بدهم و تند و تند تعریف کنم. هوم؟
مطلب از اینجا.
بعدترنوشت: مرسی سعیده.
بعدترترنوشت: تو که همونی، من نه.
حدود سال هشتاد بود که گند خوردن به روزهای تابستانم آغازیدن گرفت، صبح تابستان باشد و تو از یک شب زندهداری به هر نحوی مبسوط، به آغوش خواب رفته باشی و درست با وزیدن اولین نسیمهای سحری، اندکی پس از روی هم رفتن چشمهایت، عطسههای آنچنانی و در پی آن آب ریزش و فینفین آنچنانیتر خواب را بر تو و دیگرانت حرام کند... لعن و نفرین همسایهها را نیز گاهی در پی دارد بگویم! آن اوایل یعنی همان سال و سال بعدش کل ماجرا اواسط تیرماه شروع میشد و اواسط مهر محترمانه رفع زحمت میکرد؛ حدود ده صبح، با تلورانس کمی، اوضاع آرام میشد و من به فعالیتهای یک انسان برمیگشتم، نیاز نیست توضیح دهم که وقتی میگویم عطسه آنچنانی، منظور شش عطسه در دقیقه است. تابستان به تابستان این مدت زمان گسترده میشد و البته این اواخر خیلی خیلی گستردهتر. در حال حاضر با چنین وضعیتی روبهرویم: عطسهها از یک بامداد آغاز میشوند و در بهترین حالت، شش بعدازظهر صلح برقرار میشود و من که از شدت عطسهها نه خوابیدهام و نه کاری از پیش توانستهام ببرم، در این ساعات یا بیهوش میشوم یا در اثر خوردن آن داروهای معلومِ مربوط، بیهوش میشوم، بیهوش را بالاخره میشوم. این فرآیند از اردیبهشت آغاز میشود و تعداد عطسهها از دستم در رفته و سرفه نیز به آن مجموعه اضافه شده... خواستم عرض کنم بد کوفتیست این آلرژی...
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
نوشته ی زیر نه متنی ادبی و نه ابدن سیاسی ست، بی ویرایش این لحظه م رو ثبت کردم:
روزی که اومده بود برای کارآموزی تو واحد ما مصاحبه بده، حین مصاحبه عملن له شدم، بس که این آدم حالیش بود، پسر بیست و دو ساله ای که سال آخر لیسانس بود و از نظر دانش کولاک، وقتی اومد کارآموزی تو همون یک ماه کلی چیز یاد ما و استادامون داد، پسر خوش قیافه، خوش مشرب و خوش پوشی که از بهترین دانشگاه دنیا پذیرش داشت، تنها کسی که تا صدای اذان مسجد کنار ساختمانمون بلند می شد می پرید تو نمازخونه... شب امتحان تافل اونقدر مزخرف پای تلفن گفت تا با خنده استرسم بپره که تا سر امتحان رسمن نیشم باز مونده بود... اینا تکه هایی-ن که از محمد یادمه که بیست و سوم خرداد غیبش زد تا امروز... نشناختمش بی اغراق... جمله های کامل و پر از واژه های به قول خودش نایکش، بریده بریده شده بودو خشک و سرد و گنگ؛ ازم خواست به عنوان مسئول کارآموزیش هم که شده برم بیرون دو دقیقه ببینمش کار واجبی داره، گفت: نمی خوام بیام بچه ها ببیننم، گفت: فقط می خواد فایل اون بیماری که کارش به عهدش بوده رو تحویل بده و بره... نشناختمش، از اون ماه گرفتگی نایک روی پوست الان کبودش که تنها چیزی بود که اسکلتش رو در برگرفته بود هم نمی شد شناختش، صدای گرفته،رنگ پریده، چشای غروب،... بوی مرگ بود زمینه ی ادکلن اینبارش... اینا تیکه هایی- ن که از محمد دیدم الان همین الان... فلشمو داد گفت خب برو دیگه به دکتر هم بگو خیلی عذر می خوام... گفتم: ام... گفت میشه خودم بگم؟ گفت: شما جز معدود کسایی هستی که بهت حتی همین ها رو میگم چون دلم نمیخواد فکر کنی بدقولی کردم، گرفتار شدم، بیهوش و له و شکسته و خورد و پر از عفونت و با هزار بلایی(بخوانید هر بلایی!) که سر هزار نقطه از بدنم اومده بود پیدا شدم و حالا هم فقط بیهوش نیستم. از اینکه می خواد چه کار کنه پرسیدم؛ گفت: هیچی هیچی، نه دانشگاه اینور میرم برای امتحانا و نه اونور میرم و نه هیچ کار دیگه-ای می کنم، گفت که دلش می خواد زمان بایسته و گفت که دلش هیچی نمی خواد و هیچی براش نمونده ... بغض داشت اما هنوز، خیلی، اونقدر جلوی خودشو نگه داشت که از تو قفسه سینه ش صدای تق تق میومد... گفتم: نمی خوای یا ...؟ گفت وقتی با دستنبد و چک و لگد ببرنت از در دانشگاه بیرون خواستن مطرحه به نظر تو؟... گفتم: اونور؟ گفت نمی خوام دیگه، هیچ کاری نمی خوام بکنم. گفتم: نمیدونمت اما خودت دیگه نکن با خودت اینطوری... گفتم و اون فقط روبرو رو نگاه می کرد و گفت: خب برو دیگه نایک باشی... گفت خداحافظ.
بعدترنوشت: فقدان فاصله مجازی